مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

حشو زائد (درباره سینمای روشنفکرانه)

حدود چهار سال قبل در روزنامه ای، نظرسنجی ای درباره سینمای روشنفکری انجام شده بود که متن زیر، پاسخ من بدان است:

سینمای روشنفکری؟ این استفهام اولیه از آن رو ابراز شده است که قبل از هر تبیینی در این باب لازم است معنای واژه روشنفکر و روشنفکری در یک چهارچوب مفهومی مشخص تعیین شود . شاید با مروری گذرا بر تطور  گفتمانی که از این اصطلاح تکوین یافته است بتوان واقع بینانه تر با عبارتی مواجه شد که سیمایی پرجلوه اما بسیار منشوری دارد.این مرور نشان خواهد داد که شاید بهتر باشد با در نظر گرفتن مقدورات و مقدرات مان ، با برخی رویه های پرطمطراق محتاطانه تر برخورد کنیم  و به جای ورود در برخی بحث های پسینی بی پشتوانه ، به فکر ساختار کنونی باشیم که سستی بنایش بسی جدی تر از آن است که بتوان  فضای درونی اش را جلا بخشید.هر نرم افزاری را به سخت افزار احتیاج است و سینمایی که در بافت درام و پیرنگ و قصه و ضرباهنگ لکنت دارد ، همان بهتر که حرف از روشنفکری نزند.

عبارت روشنفکری نخستین بار در روسیه در دهه 1860 ابداع شد و سپس در قرن نوزدهم در اروپا کاربرد گسترده ای پیدا کرد.در آن هنگام مراد از این اصطلاح فرایند تحصیل در محیط های آکادمیک و شکل گیری شخصیتی با فکر انتقادی بود که دارندگان آن در پی به چالش کشاندن ارزشهای قراردادی به نام عقل و پیشرفت بودند.اما به تدریج مفهوم روشنفکر با مفهوم چپ تلفیق و حتی منطبق شد کما این که کارل مارکس در مانیفست کمونیست روشنفکران را آن بخش از بورژوازی می انگاشت که به طبقه کارگر می پیوندند تا اندیشه های خود را بر حسب روند پیشرفت تاریخ شکل دهند.ولی تعبیر دیگر در ساحت های فکری غیر چپ مدارانه از روشنفکری وجود  داشت که آن را عموما به معنای سرمداری فرهنگی جامعه می گرفت و حتی گاه با توجه به این که خاستگاه گروه قابل توجهی از دارندگان این صفت اغلب از طبقه میانه بود و بعضا نیز از شرکت در سیاست بیزار بوده اند ، ملقب به تعابیری از قبیل « روشنفکران خرده بورژوا » می شدند.

این روند در هر حال در طول تاریخ فکری بشری  ، مسیری پر انحنا به خود دیده است .برخی به تاسی از سقراط و افلاطون روشنفکری را وجدان خرده گیر جامعه دانسته اند.در حالی که ماکس وبر روشنفکران را به دلیل دسترسی خاص شان به برخی دستاوردهای معین شامل ارزش های فرهنگی ، حاکم بر رهبری یک جامعه فرهنگی ارزیابی می کند. ادوارد شیلز روشفکران را کسانی می داند که به ارزش های نهایی می پردازند و در یک جهان بی قید تر به سر می برند. الوین گولدنر آن ها را یک جماعت گفتاری می نامد که یک فرهنگ گفتمان انتقادی را رواج می دهند. و ادوارد سعید نیز روشنفکری را تجسم و تبیین یک ایده به مردم و برای مردم در نظر می گیرد. و این همه در حالی است که قصه روشنفکری در  جهان استیلایی غرب ، روایتی بسیار متفاوت با حکایتی دارد که در جهان حاشیه و از جمله سرزمین ما نضج گرفت.

دو بند پیشین به منظور یک بازخوانی ساده و اجمالی از اصطلاحی متعلق به علوم انسانی نگاشته نشد و هدفش معطوف به پیچیدگی مفهومی عبارتی در بستر تاریخ  بود که اینک قرار است صفت بخشی از موجودی سینمای ما قرار گیرد و از ماهیت و کیفیتش سوال به عمل آید.با این حساب می توان پیکره ای بس معوج را بدین صفت نایل ساخت.از سینمای حکومتی که قرار است هژمونی فرهنگی طبقه و ایدئولوژی حاکم  را در بافت ناهمخوان جامعه جا بیندازد گرفته تا سنت ستیزانی که با اتکا بر بر ارزش های عقل، اومانیسم ، و پیشرفت از سینما اسلحه ای در برابر فرهنگ بومی می آفرینند ؛ و از چپ گرایانی که خواه در قالب مذهب و گاه در سایه الحاد  در پی عدالت اجتماعی و مساوات طبقاتی در پرتو نور سینما هستند گرفته تا ساختار شکن هایی که با خلق الگوهای جدید روایی و بصری ، علیه  نظام  متعارف  سینمایی  و فرم های  زیبایی شناسانه سنتی اش می شورند ؛ و شاید هم  ورای این همه ،  سینمای روشنفکری  همان سینمای موسوم به اندیشه باشد فارغ از این که درونمایه آن اندیشه بر چه میراث فکری یا ایدئولوژیک بنیان نهاده شده باشد.

چه بی منطقی آشکاری در این کلاف سر در گم جلوه میکند؛ و این واقعیت نهفته در باور کسانی است که از این قبیل کلمه ها و ترکیب های تازه می آفرینند  و مغشوشیت حاکم بر این سینما را افزون می سازند. اگر قرار بر جمع تمام آن چه گفتیم باشد ، سینمای روشنفکری را باید معطوف به چه محوری دانست؟

سینمایی که فرهنگ حکومتی را ترویج می کند یا برعکس ، بر هژمونی حکومتی می تازد؟

 سینمایی که مبارزه را اصل می داند یا سینمایی که مسالمت جویی را ترویج می کند؟

سینمایی که متعهد به ایده و آرمانی است یا سینمایی که  وجه روشنفکری  خویش  را به  گریز از هر نوع تعهد  به  قالب های  فکری محتوایی  و یا حتی  شکلی می انگارد؟

 سینمایی که از عدالت سخن می گوید و یا سینمایی که  آزادی  را در  افق تصویر خود می جوید؟

سینمایی که گشت و گذار بین طبقات فرودست را علامت پیشرو بودنش می پندارد و یا سینمایی که بر حسب تامین نیازهای اولیه و رفاه ، در پی طرح دغدغه های دیگری از وجود بشری است؟

سینمایی که زبانی سخت و بیانی متکی به دانستن آگاهی هایی معرفتی و تحصیلاتی دارد ( و بالتبع مخاطبانی اندک به تماشایش جذب می شوند) و یا سینمایی که به قصد بیداری توده ها ، لاجرم از ادبیاتی عامه فهم بهره می گیرد؟

برای هر یک از انگاره های یاد شده ، مصداق هایی می توان از سینمای ایران مثال آورد که گاه در تناقضی آشکار با یکدیگر بسر می برند.می توان از اولین آثار سینمایی تاریخ ایران گفت که درصدد ترویج نوعی مدرنیت در برابر مفروضات سنتی بودند ( دختر لر و...) که البته  در عین حال ، ریشه فرهنگی حکومتی را تقویت می کردند که وجه استبدادی و خاستگاه استعماری اش زبانزد ادبیات سیاسی مان است.می توان از آثار چپ نمایی مثال زد که به مدعیات ورود به دروازه بزرگ رژیم سابق طعن وارد می ساختند . می توان از آثار مسعود کیمیایی نام برد که به قصد تعریض به ناتوانی نظم حاکم ، از حاملان فرهنگ لمپنیسم  و خشونت خیابانی تقدیس به عمل می آورند. می توان از دغدغه های بهرام  بیضایی یاد کرد که فارغ از هر رویکردی اجتماعی در پی هویت های  گم گشته  است. می توان داریوش مهرجویی  را مثال آورد که در سال های قبل از انقلاب  دغدغه های نمادین قشر محروم را  در آثارش محور قرار می داد و پس از آن به سراغ  انعکاس دغدغه هایی معرفتی/عرفانی از طبقه متوسط و مرفه رفت.می توان سراغ از آثار محسن مخملباف گرفت که در منشوری از سیاست و اقتصاد و اجتماع و مذهب و معرفت و ... علیه خود نیز شورید.می توان از بلندی های صفر و درد مشترک و هبوط و هر نوع اثر کم مخاطب دیگر نمونه آورد که با اتخاذ گفتاری تماشاگر گریز ، ادعای گشتن در افق های بالاتر فکری و ذوقی را مطرح ساخته اند. می توان از تهمینه میلانی گفت که سینما را محلی برای ابراز ایده های مبتنی بر  برابری های جنسیتی بر می شمارد. می توان به رخشان بنی اعتماد اشاره کرد و غمخواری های اجتماعی اش را درباره محرومان و جنگ زدگان و معتادان و...مصداقی از روشنفکری دانست.می توان از ابراهیم حاتمی کیا گفت و نگاه دیگرگونه اش به جنگ را شاهد مثال آورد. و  می توان  این فهرست را تا  بیش از گنجایش  صفحات روزنامه  امروز ادامه  داد و همین طور پی در پی از نام ها و عناوینی  یاد  کرد  که  وجه  مشترکی  را  به  سختی  بشود  بین شان جست و جو کرد.اما حاصل چیست؟

در جامعه ای که  بین روشنفکران تولیدگر اندیشه  و در مرتبه  بعدی میان  روشنفکران ترویج گر اندیشه ، هنوز سامان موقعیتی شکل نگرفته است ؛ آیا جای آن دارد که هنرمندانش – مثلا در همین حوزه سینما- را در چنین رسته ای قرار دهیم؟ و اصلا چه نیازی به این نامگذاری های سوء تفاهم برانگیز؟کم نیست این قبیل تسمیه ها ؟ از معناگرا و مصلحانه  و ملی و عفاف طلب و ...چه اخذ کرده ایم که حالا با این عبارت ترکیبی قرار است عاید سینمای مان شود؟ شاید روشنفکرانه ترین بعد سینمای ایران  به این لازمه  برگردد که  به اصل خود سینما بازگردیم ؛ فارغ از نام و صفت و پیشوند و پسوند.سینمایی که بتواند با تکیه بر زبان و منطق سینما قدرت جذب مخاطب را پرورش دهد ، مقدمات سینمایی روشنفکرانه را هم کسب کرده است. آیا در پیکره نحیف و رو به اضمحلال سینمای ما چنین جریانی – توجه که دارید ؛ سخن از جریان است و نه تلاش هایی فردی از جانب چند نفر معدود – قابل مشاهده است؟

 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۸