مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

فاصله گذاری (سکانس برگزیده فیلم آرتیست/هنرمند)

قاعدتا در فیلم صامتی که ماجرای رمانتیکی از نحوه ورود صدا به سینما را بازگو می کند، مهم ترین فصلش مربوط به مقطعی در همین ارتباط باید باشد. در فیلم نامه، فصل متمایزی به این مقوله اختصاص داده شده است؛ متمایز از این جهت که اولا نخستین تغییر روند داستانی از همین مقطع شروع می شود و ثانیا با توجه به فصل های پیش زمینه و پس زمینه ای که برایش اختصاص داده شده است، اهمیت و جایگاه آن در فیلم نامه بارزتر می شود.

فصل برگزیده مورد نظر این یادداشت، سکانس تا حدی سوررئالیستی وحشت جورج والنتاین از عنصر صدا در اتاق مخصوص کارش است. قبل از ورود به این فصل، مقدمه ای تدارک دیده شده است که با یاد کردن از سال 1929، سال بحرانی تاریخ معاصر آمریکا، شروع می شود. ابتدا صحنه ای از یک اثر شمشربازی در این مقدمه ترسیم شده است که در میانه اش، تهیه کننده سراغ جورج می آید و او را برای آگاهی از یک اتفاق مهم به دفترش دعوت می کند. صحنه شمشیربازی، در ظاهر یکی از ده ها صحنه معمولی ای است که قرار است فعالیت های سینمایی را جورج را نشان دهد، اما در بطن آن می تواند این معنا نیز تداعی شود که او در حال ورود به یک مقطع نبردگونه است. به ویژه آن که تا به حال در نمایش فعالیت های هنری جورج، حرکات موزون و یا بازی های رمانتیک نمود داشت و حالا برای اولین بار است که او را در حال بازی در یک فضای رزمی می بینیم.

نکته ای که تهیه کننده می خواست به جورج نشانش دهد، نمایی از آواز خواندن یک بازیگر با صدا بود. عکس العمل جورج به این اتفاق، تمسخر و تحقیر است و تعبیر رفیقش را مبنی بر این که این اتفاق، آینده را تشکیل می دهد، به مضحکه برگزار می کند.

حالا بعد از این مقدمه، وارد سکانس برگزیده مان می شویم. والنتاین در اتاق کارش در استودیوی فیلمسازی مقابل آینه نشسته است و به کار متداولش مشغول است که نکته ای جدید توجهش را جلب می کند: صدای برخورد لیوان با سطح میز. در فیلم نامه ای که تا به حال صدای موسیقی را به عنوان تنها عنصر شنیداری اثر معرفی کرده است، این نکته برای مخاطب هم غافلگیرکننده است و در ادامه آن با استیلیزه شدن صدای زنگ تلفن و صدای پارس سگ در فضای صحنه، بار التهابی و تعلیقی فضا اوج می گیرد. در عین حال، وجود عنصر آینه در محل کار جورج، شمایل سینمایی اش را هم همچنان یادآوری می کند و بازتاب تصویر او در آن که هیأتی کاملا مضطرب و آشفته را شکل می دهد، عنصر متضاد این سکانس در برابر عنصر جدید صدا است. فیلم نامه نویس به این نیز بسنده نمی کند و بحران پیش آمده را به فضای خارج از اتاق هم تسری می دهد: دختری بازیگر که صدای خنده اش، فضا را پر کرده است، در محوطه به سمت والنتاین در حرکت است و ناگهان بر تعدادش افزوده و افزوده تر می شود و در نهایت جمعیتی از دختران خندان با صداهایی که انگار دارند جورج را به ریشخند می گیرند، به سمت او می آیند. این فضای سوررئالیستی، با صدای باد تداوم می یابد و همه این ها در حالی است که از خود والنتاین به رغم فریاد کشیدن هایش هیچ صدایی شنیده نمی شود.

نمای بعد که جورج را خوابیده بر بستر نشان می دهد، کابوس بودن سکانس مورد نظر ما را هویدا می کند. اما انگار هنوز ماجرا تمام نشده و سکانس برگزیده نیاز به یک تبیین الحاقی دارد تا جلوه اش بیش تر در یاد باقی باشد. در فصل بعد، جورج عازم استودیو می شود و اولین نکته ای که در آن جا حس می شود، خلوتی ساکن و مرده جاری در فضا است. این ویژگی، انگار تعبیری مستقیم از کابوس او در فصل قبل است. در ادامه، بعد از تأکید بر تیتر روزنامه ای که خبر تمرکز استودیو بر فیلم های ناطق را به اطلاع می رساند، جورج به دفتر رییس استودیو می رود و مکالمه ای نافرجام بین شان بر سر موضوع ناطق و صامت بودن فیلم ها شکل می گیرد و با تصمیم جورج به ادامه کار روی آثار صامت، رابطه ای قدیمی گسسته می شود.

فیلم نامه آرتیست تا پایان داستان، چندین بار دیگر روی ایده گسترش عنصر صدا در بستر صامت صحنه تأکید دارد، اما از آن جا که فصل مورد نظر این یادداشت، حالتی نقطه عطفی به خود گرفته است و کارکردش در فاصله گذاری بین دو دوره مهم سینمایی از یک طرف و دو مقطع دراماتیک در خود داستان این اثر، نمود زیادی دارد، مهم ترین و جذاب ترین قسمت فیلم نامه به حساب می آید.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٧