مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره نیمه ماه مارس (جرج کلونی)

آغاز فیلم با تاریکی شکل می گیرد: مرد جوانی از عمق میدان وارد فضای صحنه می شود و جملاتی از یک متن تبلیغاتی انتخاباتی را بر زبان می آورد. در ابتدا تصور می شود که او خود یک نامزد رقابتی است، اما طولی نمی کشد که با درآوردن صدای جیرجیرک و اصابت بمب به زمین و توصیه به کارکنان دوربین و صدا و دکور، در می یابیم او تنها یک کارمند از یک کمپین انتخاباتی است. اما زمانی که مشابه این فضا در واپسین لحظات داستان فیلم روایت می شود، دیگر نه خبری از تست سخنرانی است و نه شوخی های صوتی و نه حتی سفارش های تبلیغاتی. مرد جوان تنها چند عدد می شمارد و آماده ابراز حرف هایی جدی در قبال پرسش های رسانه ای است. مقایسه این دو صحنه اول و آخر، اولا تمایل پنهان او را در ابتدا در خصوص بازی های سیاسی در رده های بالاتر بروز می دهد و ثانیا دگردیسی رفتاری و انگیزشی او را در قبال سیاست برملا می کند. فیلم اصلا روایتش در مسیر همین دگردیسی است: این که چطور از درون فضایی آرمان خواهانه، ارتباطات کثیف و جنگ قدرت و به در کردن رقیب از میدان با هر وسیله ای، پوسته زدایی می کنند. فیلم های فراوان زیادی تا به حال در باب آلودگی های عالم سیاست ساخته شده اند و به نظر نمی رسد نیمه ماه مارس چیزی افزون بر آن در بر داشته باشد، مگر برخی جنبه های فرامتنی در ارتباط با موقعیت کنونی آمریکا و اوباما که ربطی به این یادداشت ندارد. پس چه نکته ای را می توان به عنوان امتیاز این فیلم تشخیص داد؟

نیمه ماه مارس، برخلاف اغلب فیلم های سیاسی، روایتی روان دارد و تماشاگرش را با ورود به دالان های پر پیچ و خم کسالت بار و زیاده گویی های شعاری آزار نمی دهد. هر یک از آدم ها و موقعیت ها به حد کفایت و ضرورت در اثر حضور دارند و قرار نیست سایه سنگین مضمون، شخصیت پردازی و درام سازی را تحت الشعاع قرار دهد. مثلا  مالی (اوان ریچل وود) به عنوان دختر قربانی داستان، اولین بار زمانی ظاهر می شود که موریس (جورج کلونی) در حال ایراد سخنرانی های تبلیغاتی است. این نمای معرف از مالی، شاید در وهله نخست ساده گرفته شود، ولی وقتی درمی یابیم که موریس چه بلایی سر دختر آورده است، تأثیر پنهان آن نما را متوجه می شویم. در عین حال، روایت فیلم بر مبنای یک هندسه ظریف قرار گرفته است که با درونمایه اثر هم انطباق دارد. این هندسه، عبارت از تسلسلی رانشی و جایگزینی است. آدم ها پی در پی یکدیگر را از خود به دلایل مختلف می رانند اما طولی نمی کشد که خود توسط دیگری رانده می شوند: استفن (رایان گاسلینگ) بعد از آگاهی به رابطه مالی و موریس، ناگزیر می شود دختر را از کمپ انتخاباتی حزب بیرون کند، اما خودش هم به خاطر اشتباه مذاکره با مشاور رقیب، توسط رییسش پل (فیلیپ سیمور هافمن) برکنار می شود، منتها پل نیز خودش توسط موریس که می خواهد به استفن حق السکوت بدهد کنار گذاشته می شود و در نهایت نیز باز این موریس است که ناچار می شود خواسته های استفن را گردن بنهد. این قرینه پردازی در قالب های کلی تر هم جریان دارد: از دختری که در پایان فیلم با مشاور جدید (بن) همان مکالمه ای را دارد که قبلا مالی و استفن در اولین برخوردشان داشته اند گرفته تا  خبرنگار سمجی (ماریسا تومی) که رابطه اش با استفن در سه مقطع مختلف آغازین و میانی و نهایی، روندی معنادار دارد. و البته در این بین خود استفن، بارزترین فضای قرینه ای را شکل می دهد که همان نمای اول و آخر فیلم، گویای این روند وارونه است. بازی خوب رایان گاسلینگ در نقش این شخصیت، که مسیری ظریف را از پویایی و شوخ طبعی و انرژیک بودن به سوی سکوت و کم حرفی و بدخلقی می پیماید، نشانه ای روشن از جایگاه وزین او در میان بازیگران مجرب و خبره ای همچون خود کلونی و فیلیپ سیمور هافمن است. نگاه تکان دهنده پایانی او در نمای آخر به سمت دوربین/مخاطب، برآیندی عینی از ایده کلی فیلم است: رنگ باختگی معیارهای آرمانی (صداقت و وفاداری) در کرسی سیاست.

مطلب بالا در شماره 441 ماهنامه فیلم درج شده است. 

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠