مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

گمشده در بهشت ( استخوان های دوست داشتنی)

در دو سه شماره قبل ماهنامه فیلم، مطلبی نوشتم درباره آخرین فیلم پیتر جکسون: استخوان های دوست داشتنی؛ که البته برخلاف رمان مورد اقتباس اثر، فیلم چندان دوست داشتنی ای برایم نبود. مطلب از قرار زیر است:

گمشده در بهشت

نه....این آن چیزی نبود که انتظارش را داشتیم. پیتر جکسون قبلا در اقتباس ادبی از اثر سترگ تالکین ، چنان هوشمندانه اصول اقتباس را رعایت کرده بود که حتی با حذف یکی دو شخصیت اصلی داستان هم لطمه ای به روح حماسی اثر وارد نیامده و حق مطلب ادا شده بود. اما در اقتباس از رمان استخوان های دوست داشتنی وضعیت کاملا معکوس است و ماجرا چنان اسف بار است که حتی گمان نمی کنم برای کسی هم که کتاب خانم سبالد را نخوانده باشد فیلم جذابیت خاصی - مگر در ایده کلی اش که کاملا مربوط به داستان و نه فیلم است - داشته باشد.

رمان استخوان های دوست داشتنی البته شاهکاری ادبی نیست ، اما از آن جا که ماجرایی مهیب را با روایتی معصومانه تعریف می کند خواندنش تجربه ای دلچسب است. این رمان برای نخستین بار هشت سال پیش چاپ شد و با این که پس از یک اثر تقریبا بیوگرافیکال از آلیس سبالد ( راجع به ماجرای واقعی ربوده شدنش در سنین جوانی)، اولین داستانش به حساب می‌آمد، اما از آن استقبال قابل توجهی به عمل آمد و جدا از فروش موفقش (گفته شده است در عرض چند ماه اول عرضه‌اش، دو‌و‌نیم میلیون از نسخه‌اش به فروش رسید و پس از بر باد رفته پرفروش‌ترین در زمان خود بوده است ، کما این که از سال 2003 تاکنون نزدیک به 5  میلیون نسخه فروش کرده است.) بسیاری از منتقدان ادبی نیز از آن تمجید کرده‌اند. سبالد در سال 2003 برای این رمان جایزه انجمن کتابفروشان آمریکا را دریافت کرد و در همان سال ، نامزد دریافت نوبل ادبی شد.این داستان در ایران هم بازتابی پر و پیمان داشته آن سان که 3 ناشر (البرز، روزگار و مروارید) اقدام به عرضه‌اش با 3 ترجمه مختلف (میترا معتضد، فریدون قاضی نژاد و فریده اشرفی) در طی سال‌های‌82-‌83 کردند. راز موفقیت کتاب را می توان در چند جهت جست و جو کرد. اولا داستان فاقد پیچیدگی‌های روایی است و خیلی ساده و راحت موضوعش را با مخاطب در میان می‌گذارد.راوی داستان روح دخترکی 14 ساله است که مورد تعدی و سپس قتلی فجیع قرار گرفت و به تناسب سن و سالش بیانی ساده دارد و ماجراهایی را که در طول ده سال رخ می‌دهد تعریف می‌کند.این تمهید جذاب باعث شده است اولا شیوه بیانی داستان از قالبی منسجم تبعیت کند (روح یک آدم چهارده ساله که دیگر بزرگ نمی‌شود!) و ثانیا بی شیله پیلگی راوی در این امر که لحنی به شدت صمیمانه و دوست داشتنی به واژه‌ها و عباراتش داده است از آغاز تا فرجام داستان را در بربگیرد و ثالثا (و از همه مهم‌تر) این راوی به علت روح بودنش قادر باشد بر محدودیت‌های زمانی و مکانی مادی فائق آید و در نتیجه هم شکل و شمایل شخصیت انسانی خویش را حفظ کند و هم در قالب یک دانای کل، ماجراهای مختلف را از والدین، دوستان، پلیس و حتی قاتلش تعریف کند؛ بی‌آن که عملا خدشه‌ای به منطق روایی کار وارد آید.این ترکیب روایت اول شخص با روایت دانای کل باعث شده وسعت گستره دید برای مخاطب هم از گشودگی بیشتری برخوردار باشد. روح سوزی، از همان اول تکلیف موقعیت خود را با خواننده روشن می‌کند و در همان یکی دو خط اول داستان، مرگ خود را به اطلاع مخاطب می‌رساند: «من 14 ساله بودم که در 6 دسامبر 1973 به قتل رسیدم». در واقع آن چه تعلیق اصلی این قصه را تشکیل می‌دهد مربوط به ماجراهای قبل از مرگ او نیست تا مثلا هول و اضطراب سرنوشت او را در مواجهه با‌هاروی جانی و قاتل دربرگیرد، بلکه تازه از جریان قتل به بعد است که شکل می‌گیرد. سبالد با پرداختن به وضعیت اعضای خانواده دخترک، آن هم از زاویه دید معصومانه روحی بی‌گناه، تلاش می‌کند کنش‌مندی‌ها و کنش‌پذیری‌های مرتبط با این قتل فجیع را تبدیل به بستری کند تا در آن گوشه‌های ظریف از عواطف شکننده آدمیان، به مثابه قطعاتی از یک پازل بشری مطرح شوند.استخوان‌های دوست داشتنی، روایتی است از دنیای اموات در تقدیر و ستایش از شکوه زندگی با تمام حسرت‌ها و غم‌ها و مصیبت‌هایش.گذری که مخاطب داستان در کنار اعضای خانواده سوزی به عمل می‌آورد و در طی آن شاهد فروپاشی روانی مادر، سکته پدر و متلاشی شدن پیکره خانواده می‌شود و البته به موازاتش دلتنگی‌های روح دخترک هم بر سنگینی این حوادث می‌افزاید، ابتدا فضایی متراکم از تلخی را تجربه می کند اما در ادامه و در واقع در عمق این متن، با ته نشین شدن غبارهای ناشی از فاجعه، این روند تمرکز زدایانه از سرعتش کاسته می‌شود و رگه‌هایی دلنشین و امیدبخش - نه در معنای باسمه‌ای‌اش - در آن ساحت غمبار شکل می‌گیرد: از ازدواج خواهر کوچکتر مقتول تا حلول موقتی روح شخصیت اصلی در جسم بیهوش رفیقش. نکته دوم درباره جذابیت رمان استخوان های دوست داشتنی  به توصیف دخترک از بهشتی برمی گردد که در آن مستقر شده و به همان سادگی و صمیمیت بیان کودکانه خود اوست.برخلاف بهشت‌های عصاقورت داده و کسالت باری که در برخی آثار «معناگرایانه» سینمایی و تلویزیونی و رسانه ای ما نمود دارد ، بهشت این کتاب تجلی آرزوهایی کاملا دوست داشتنی و ملموس است: چیزهایی نظیر معلم نداشتن مدرسه ها و عدم اجبار در رفتن به مدرسه ، در دسترس بودن بستنی های با طعم نعناع ، خواندن مجلات مد و جوان پسند به عنوان کتاب های درسی مدرسه ، درج تصویر آدم در روزنامه ها ، فراوانی آدم های زیبارو ، و ...

اما جکسون با این اثر دلنشین ، برخورد دلنشینی نداشته است.به نظر می رسد او قبل از هر چیز توجهش را معطوف درآوردن صحنه های زیبای بهشت کرده است که با جلوه های رنگارنگ رایانه ای و گرافیکی پیشرفته ، شمایلی چشم نواز یافته اند.این تمرکز باعث شده است او از اصل ماجرا غافل بماند و فراز و نشیب درام را فدای تلاطم رنگ های بهشتش کند. فیلم و کتاب با هم تفاوت های زیادی دارند. طبیعی است که در هر اثر سینماییِ اقتباسی ای ، از این دست تفاوت ها وجود داشته باشد ولی تغییراتی که جکسون و همکارانش در کار اعمال کرده اند عملا به از دست رفتن بضاعت های اصلی متن منجر شده اند. به برخی از این موارد اشاره می کنیم:

1-      نویسنده کتاب زمانی بین 8-10 سال را در داستان روایت می کند. این گذر یک دهه ای ، شامل اتفاقات گوناگونی است که در ارتباط با روح مقتول و دوستانش و خانواده اش و قاتل روی می دهد. طبیعی است که اگر فیلمساز بخواهد تمام این وقایع را ترسیم کند به جای فیلم باید سریال بسازد.پس نیاز به یک جور ایجاز هنرمندانه است. تمهید جکسون برای گریز از این تفصیل کنار نهادن خود گذر زمان بوده است و به جز چند سکانس پی در پی پایانی ، در طول فیلم هیچ حسی به طی شدن سال ها نداریم.اما این تمهید خود مشکل دیگری را پدید آورده است: مرور شتابزده وقایع و کنش ها که پشتوانه لازم برای تحقق شان لحاظ نشده است و حس عمیق مخاطب را نسبت بدان ها برنمی انگیزد.مثلا در کتاب بزرگ شدن خواهر سوزی تا زمان نامزدی و ازدواجش یکی از کانال های اصلی داستان است و اصلا او و همسرش هستند که در بازگردآمدن اعضای خانواده کنار یکدیگر نقش اصلی را ایفا می کنند و فرجام دراماتیک ماجرا را رقم می زنند ولی فیلم چنان سرسری از روی این شخصیت رد شده است که کارکردش فقط در کشف جنایت قاتل خلاصه می شود.

2-     ایراد بالا را متاسفانه نمی توان با توسل به اقتضائات زمان سینمایی فیلم هم توجیه کرد. قسمت های زیادی از فیلم هستند که به جای آن که در پیشبرد روایت متن موثر باشند به شکل مکرر و کسالت باری به دوندگی ها و سرگردانی ها و نگاه های خیره سوزی و یا فلاش بک ها و رویاهای او اختصاص یافته اند. مثلا در سکانسی روحِ سوزی در بهشت از دور ری را می بیند که در زیر آلاچیقی حضور یافته است و زمانی طولانی را سپری می کند تا از برکه ای رد شود و به او برسد. به موازات این جریان هاروی دستبند دختر را در رودخانه می افکند و روح دختر در برکه غرق می شود. بعد در زیر آب دوباره به آلاچیق می رسد تا متن نامه عاشقانه روی را در آن جا بیابد و بخواند. استفاده از جلوه های ویژه در این نماها کم و بیش قابل توجه است ولی اگر جکسون به جای این بازی های غرق در دریا وترکیب رنگ ها و غیره ، سوزی را سریع تر به میعادگاه ری می رساند و زمان باقیمانده را به تعمیق های دراماتیک داستان اختصاص می داد توجه و علاقه مخاطب به مراتب بیش تر افزایش پیدا می کرد.همین وضعیت را می توان در روح بازی های بعد از ارتکاب جنایت هاروی هم ملاحظه کرد. دختر از دخمه می گریزد و در جاده می دود و به دختری به نام راث برمی خورد و بعد که وارد خانه می شود درمی یابد مرده است. شبیه این ایده در چند فیلم دیگر هم تکرار شده است از جمله فیلم یک جنایت آمریکایی (تامی اوهاور، 2007) که در آن هم دخترکی هم سن و سال همین سوزی ( با بازی الن پیج) از شکنجه گاهش فرار می کند و بعد از طی مراحلی بر سر جسد خودش حاضر می شود و به مرگش پی می برد. اما اگر در فیلم های دیگر این تمهید به قصد غافلگیری مخاطب به کار می رود ، در استخوان های دوست داشتنی چه کارکردی دارد؟ مگر همان اوائل فیلم به اطلاع مخاطب نرسیده بود که سوزی در روز و ماه و سال فلان به قتل رسیده است؟ پس این اداها چه معنایی دارد؟ زمان های زیادی در فیلم این چنین هدر رفته اند.

3-     تقریبا عنصری به نام شخصیت پردازی در فیلم وجود ندارد که باز ریشه اصلی اش به همان سرسری برگزار شدن روند ماجراها برمی گردد. علت و انگیزه بسیاری از رفتارها و کنش ها در فیلم نامعلوم و یا مبهم است.نمونه بارز این نقص مادر سوزی است که نه علت قهر کردنش از منزل مشخص است و نه معلوم می شود که چرا دوباره سر و کله اش در خانه پیدا می شود.این در حالی است که در کتاب انگیزه های این آدم با توجه به فروپاشی شخصیتش بعد از مرگ سوزی و انزوای جنون آسای جک به شدت بازکاوی می شود و مخصوصا مراوده اش با پلیس ( لن فنرمن) که به رابطه ای نامشروع می انجامد ، تزلزل خانوادگی این کانون انسانی را عیان تر می نمایاند. در کتاب عزیمت او از منزل دقیقا خاستگاهی روانی دارد که در مثلث جک- سوزی - لن شکل گرفته است ولی در فیلم تنها از پی یک مشاجره معمولی است که قهرش را می بینیم. به همین صورت بازگشت او به منزل هم بعد از آسیب دیدگی پای جک ناپذیرفتنی است ؛ آن هم درست موقعی که لیندزی آلبوم هاروی را کشف کرده و به خانه آورده است.جکسون با این سر و ته آوردن ماجراها عمقی برای چالش های خانوادگی بعد از مرگ سوزی باقی نگذاشته است. نمونه شاخص دیگر در شخصیت پردازی ضعیف فیلم ، جورج هاروی است. او چرا سوزی را می کشد؟ نهایت تصوری که از دلیل این جنایت می توان از فیلم برداشت کرد معطوف به یک اختلال روانی است . فیلم حتی صحبتی از تجاوز به دختربچه را هم پیش نمی کشد. حالا این اختلال - که معلوم نیست پدوفلیا است یا سادیسم یا چیز دیگر- از کجا منبعث می شود خدا می داند. اما در کتاب عطف مهمی به پیشینه هاروی در دوران کودکی و در ارتباط با مادرش زده می شود که جنایت های کنونی اش را هویتمند می سازد.بدین ترتیب خانم سبالد با موضعی بی طرفانه که شایسته یک رمان نویس هم هست به جنایتی چنین هولناک می نگرد و از قضاوت های بچگانه اخلاقی می پرهیزد. اما فیلم چنین نیست و عملا علیه هاروی موضع می گیرد و حتی برخلاف کتاب که مرگ ساده اش را در دو سطر بیان می دارد ، چنان در پایان فیلم از لا به لای تخته سنگ های صخره فرو می غلتد  که دل مخاطب بسی خنک شود!( البته ظاهرا در طرح اولیه فیلم این فروغلتیدن ها پیش بینی نشده بود و بعد از نمایش خصوصی برای تعدادی از مدعوین ، به درخواست ایشان مرگی چنین خشونت بار برای هاروی در نظر گرفته می شود)

4-     همان طور که گفتیم بهشت سوزی در داستان آلیس سبالد ، فضایی ملموس و دوست داشتنی دارد. چندین دوست ، یک راهنما ، و پر از تنوع و غافلگیری. حتی سوزی در آن جا یکی دو بار پدربزرگش را هم ملاقات می کند که از جذاب ترین بخش های کتاب است. تنها نکته های دلگیر کننده یکی مشاهده اضمحلال کانون خانواده اوست که با روایت خود سوزی تعریف می شود و دیگری دلتنگی هایی که دخترک برای دوستان و خانواده اش ابراز می دارد. این موقعیت متضاد فضای جذابی را در رابطه با بهشت ایجاد کرده است. اما بهشت فیلم فوق العاده کسالت بار است و انگار دختر جز رقصیدن در میانه رنگ ها و احیانا چندین فقره برف بازی دلمشغولی دیگری برایش تدارک دیده نشده است و مابقی را باید در یک خلوت کشنده و حوصله بر سپری کند. ضمن آن که پی در پی هم همین موقعیت در نظرش متزلزل می شود: غرق می شود و آلاچیق فرومی ریزد و باد می آید و غیره. از معدود نکات قابل تأمل در بهشت فیلم ، ظهور قندیل های یخی است که پیشاپیش عاقبت هاروی را در مقابل دخترک مجسم می سازد. غیر از این ها واقعا بهشت جکسون دست کمی از دوزخ ندارد ؛ دوزخی با رنگ های زیبا!

5-     یکی از اساسی ترین مقاطع داستان مربوط به حلول موقتی روحِ سوزی در جسم دوستش راث است. راث تا حدی مدیوم است و امکان رویت نه چندان واضح ارواح را دارد. سوزی با فرو رفتن در کالبد بیهوش او امکان ارتباط مستقیم با پسر محبوبش ، ری را پیدا می کند و گره عاطفی دیرینه اش را در همراهی با او می گشاید. در کتاب چگونگی این حلول ، به رغم همه بار فانتزی اش ، شمایلی متقاعد کننده دارد. از نزدیکی راث ، هاروی با اتومبیلش رد می شود و وجود حساس او نسبت به ارواح قربانیان جنایات هاروی - از جمله سوزی - که اطراف ماشینش متراکم شده اند ، چنان برانگیخته می شود که غش می کند. در این زمان است که سوزی امکان حلول را می یابد و با ری معاشقه می کند.اما در فیلم این روند جور دیگر رقم می خورد و موقع انداختن صندوق حامل جسد سوزی در ته یک گودال پیش می آید. غش کردن سوزی در این تمهید چندان موجه نمی نماید ( او دیگر باید عادت داشته باشد به این جور فضاهای پراکنده مدیومی) و بیش تر شبیه به یک بهانه است برای رساندن سوزی به ری. ضمن آن که اصلا راث پیش از این موقع مرگ سوزی با روح او برخوردی فبزیکی هم داشته است. چطور آن موقع غش نکرد؟

6-     سوء ظن جک به هاروی از دیگر نقاط عطف قصه است. در کتاب این بدگمانی بیش تر شکلی شهودی دارد. هاروی دارد سازه ای از چوب های خشک بنا می کند و جک در حال کمک به او است. اما اضطراب رفتاریِ هاروی ، شک جک را برمی انگیزاند. اضطرابی که در وهله نخست خیلی هم دال بر جنایتکاری او نیست و شک جک را صرفا در این راستا تحریک می کند که او از چیزهایی خبر دارد. این مقدمه ای هوشمندانه است برای سلسله اقدامات و گمان های بعدی جک. اما در فیلم اوضاع جور دیگر است. جک موقع چاپ عکس هایی که سوزی زمان زنده بودنش گرفته بود ، به عکسی برمی خورد که هاروی در حال اهدای گل به ابی گیل است و با تماشای آن به یاد می آورد که هاروی زیرچشمی به سوزی می نگریسته است. همین پایه اطمینان جک به قاتل بودن هاروی می شود. شاید تمهید جکسون در این زمینه به منطق نزدیک تر باشد ولی آن قدر این عنصر عکس و عکاسی در فیلم تکرار می شود که از دامنه تأمل پذیری اولیه اش به شدت کاسته می شود.

7-     از آن جا که در کتاب ، راوی ماجرا روح است ، روایت سطحی سیال دارد. در لا به لای تعریف وقایع کنونی ، ده ها بار پلی به گذشته ها زده می شود و چندین و چند بار هم ارجاع به اتفاقات آینده به عمل می آید. این سیالیت باعث می شود چینش خشت های روایت بر مبنای یک جور حال و هوای ارگانیکی و پویا شکل گیرد و هر ایده ای به شکل حسی از ایده قبلی اش تغذیه کند. اما در فیلم ، با این که پیرنگ اثر بر مبنای روایتی متعارف و بر حسب پیشبرد زمان معقول محاسبه شده است ، توالی ماجراها به شدت مکانیکی است و البته گاه نیز از منطق روایی معمول هم فاصله می گیرد. مثلا در کتاب سوزی زمانی از جنایت های زنجیره ای هاروی یاد می کند که خواهرش پنهانی به منزل قاتل رفته است و دارد شواهدی برای متهم ساختن او جمع می کند. ولی در فیلم معرفی قربانیان قتل های زنجیره ای هاروی ، بعد از مضروب شدن پدر با چوب بیسبال انجام می گیرد که هیچ ربط منطقی به هم ندارند. مثال دیگر سکانسی است که باکلی برادر کوچک سوزی توسط او به بیمارستان منتقل می شود و از مرگ نجات می یابد. این ماجرا در فصل 7 کتاب ، بعد از آن که روح سوزی نظاره گر شیطنت های کودکانه بارکلی است تعریف می شود اما در فیلم دومین سکانس است ؛ بدون پشتوانه ای منطقی.

                                 ************************

از حدود 5 سال پیش که داستان استخوان های دوست داشتنی را خواندم و چند ماه بعدش هم که خبر پیش تولید فیلم اقتباسی از رویش توسط پیتر جکسون در رسانه ها درج شد ، یکی از انتظارهای سینمایی ام که تماشای این فیلم بود شکل گرفت و روندی فزاینده یافت. اما دیدن فیلم بعد از این همه مدت انتظار ، خیلی توی ذوقم زد. نگاه ساده انگارانه جکسون و همکارانش به ایده درخشان آلیس سبالد ، هم ظرفیت های پتانسیلی متن را حرام کرده و هم افسوس بابت فاصله عمیق خلاقیت و استعداد را بین ارباب حلقه ها و کینگ کونگ با این فیلم برانگیخته است. کاری که جکسون با این داستان دوست داشتنی کرده است ، کمتر از مُثله و فاجعه ای نیست که هاروی بر سر دخترک داستان آورد.

 

 

 

   + مهرزاد دانش - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠