مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

سکانس برگزیده انیمیشن داستان اسباب بازی 3

انیمیشن داستان اسباب بازی 3 آن قدر فصل های مهم و مثال زدنی دارد که به دشواری می توان یکی را از بین شان برگزید. اما برای نگارنده – و قطعا بسیاری دیگر از مخاطبان آن – سکانس پایانی، احساس برانگیزترین آن ها است که البته در خود محوری ترین ایده مفهومی اثر را هم گنجانده است. در این فصل اندی (صاحب اسباب بازی ها که اکنون به 17 سالگی رسیده و در حال رفتن به دانشگاه است) مجموعه اسباب بازی ها را در یک کارتن گذاشته است و قرار است به دختربچه ای خردسال به نام بانی اهدای شان کند و سپس به قصد کالج، شهر را ترک کند. قبل از این سکانس، وودی، عروسک گاوچران، که قرار است تنها بازیچه ای باشد که اندی با خود به کالج می برد، از سایر دوستانش خداحافظی می کند و در جعبه وسایل کالج پنهان می شود. اما یک صحنه او را منقلب می کند: خداحافظی اندی و مادرش که پر از احساسات عاطفی است. اندی با خروج از جعبه اش، روی کارتن عروسک های دیگر چیزی را بعدا می فهمیم نشانی منزل بانی – که قبلا در جریان حوادثی با او آشنا شده بود – است، می نویسد تا اندی به جای آن که کارتن را در زیر شیروانی منزل بگذارد، متمایل به بردن شان نزد بانی شود و چنین نیز می شود. بعد از نگارش یادداشت نشانی، دیگر خبری از وودی نیست و بر اساس قرینه معنایی، تماشاگر تصور می کند او به جعبه کالج برگشته است. این نکته با باز کردن درِ کارتن و رویت عروسک های بالایی سطح آن، بیش تر محرز می شود.

 

 

حالا نوبت سکانس طلایی فیلم نامه است. اندی اول سکانس، سوار بر اتومبیل است و در حالی که زیرچشمی کارتن را می پاید، دنبال آدرس می گردد و سرانجام می یابدش: حالا مخاطب درمی یابد که آدرس مزبور، همان منزل بانی بوده است. کارتن در دستان اندی، به سمت بانی برده می شود در حالی که فیلم نامه نویس، زاویه ای را برای این نما درنظر گرفته است که نمای نقطه نظر وودی را در جعبه کالج متبادر می کند. اندی زمانی که بانی را غرق در بازی با اسباب بازی هایش می بیند، حسی نزدیک به اطمینان برایش حاصل می شود: انگار بازیچه هایش را درست همان جایی آورده که می بایست می آوردشان. دخترک با خجالت جلو می آید و اندی، یکی یکی، اسباب بازی ها را از کارتن درمی آورد و به بچه معرفی شان می کند. این معرفی دو کارکرد مهم دارد: یکی همان فضای داستانی که قرار است بانی با اسباب بازی ها آشنا شود و دیگری، یک جور مرور برای تماشاگری که حتی اگر داستان اسباب بازی 1 و 2 را هم ندیده باشد، دست کم عطفی به جا و دراماتیک برای او در یادآوری آن چه تا به حال بر این عروسک ها در همین انیمیشن کنونی گذشته است محسوب می شود و حتی یک جور قرینه سازی برای فصل اول فیلم نامه که مبارزه بین اسباب بازی ها بر مبنای ذهنیت اندی است، به شمار می آید: جسی (دخترگاوچران)، بولزای(الاغ)، رکس (دایناسور)، آقا و خانم سیب زمینی، اسلینکی (سگ)، هم (خوک)، کوچولوهای سیاره پیتزا، و سرانجام باز (فضانورد). نام بردن از تک تک این شخصیت های عروسکی، هم احساس مخاطب را به تلنگر می گیرد و فضای عاطفی اندی را در ترک شان مضاعف جلوه می دهد و برای همین هم هست که به درستی بعد از پایان معرفی شان، حسرت و دلتنگی پسر جوان مورد تأکید قرار می گیرد و این دیالوگ که :« این ها برای من خیلی ارزش دارند» ماجرا را علنی تر می کند. اما هنوز یک شوک بزرگ عاطفی باقی مانده است. بانی کوچولو که هنوز به فکر اسباب بازی های بیش تر است، از جا بلند می شود و به ته کارتن می نگرد و با گفتن عبارت «کابوی من» مخاطب را به موازات اندی غافلگیر می کند: مگر وودی در جعبه کالج نبود؟ این جا چه کار می کند؟ این پرسشی است که در ذهن مخاطب هم زمان با دیالوگ اندی شکل می گیرد و البته طولی نمی کشد که جوابش را هم با یادآوری حرکت وودی در فصل قبلی دریافت می دارد: یک جور رفاقت بی غل و غش و خالص بین وودی و دوستانش که فضای حسی صحنه را کامل تر می کند. خودداری اولیه و غریزی اندی در دادن وودی به بانی، در غنی ساختن این حس موثر است که بعدا با ابراز این دیالوگ به عنوان ویژگی خاص وودی ( اون هیچ وقت ترکت نمی کنه) بار دیگر رابطه عاطفی پسر جوان با عروسک محبوبش بازخوانی می شود.

این سکانس پر حس و حال، به شکلی عالی معنای عمیق رفاقت ( وحتی تبعات معنایی آن نظیر ازخودگذشتگی و...) را برای مخاطب خردسالش نیز تفهیم می کند: این که در شرایط سخت هم نباید دوستان را تنها گذاشت و صرفا به فکر خود بود. اما این نکته اخلاقی طلایی، چنان در تاروپود این فصل زرین تنیده شده است که هرگز قالب کلیشه ای تعالیم آموزشی به خود نمی گیرد و در عمق لحظاتی عاطفی، به جان مخاطب می نشیند.

مطلب بالا در ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸