مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

مواجهه با خویش (درباره فیلم زمین دیگر)

در سالی که لارس فون تریر با فیلم متظاهرانه و پر ادا و اصولش، ماجرای پدیدار شدن یک سیاره را در مسیر حرکت به زمین تعریف می کند و البته جز مجموعه ای از حالات مالیخولیایی و کسالت بار، عایدی دیگری برای مخاطبش ندارد، فیلم جمع و جور و کوچکی هم با کارگردانی مایک کاهیل به نام زمین دیگر ساخته شده است درباره ظهور یک سیاره کاملا شبیه به زمین در کنار زمین خودمان؛ با همان مختصات و حتی قاره ها و شهرها و آدم ها...اما هر چقدر کارگردان پر سروصدای دانمارکی در فیلم اخیرش، هذیان گویی و پریشان نمایی می کند، کاهیل برعکس، روندی موزون و منسجم را از داستانی پر التهاب استخراج و عرضه می کند که ایده ای بسیار انسانی و اخلاقی در آن نهفته است: مواجهه انسان با خویشتن.

زمین دیگر، حکایت دختری جوان به نام رودا ( با بازی بریت مارلینگ) است که در شب جشن قبولی در دانشکده ای نجومی، هنگام رانندگی حواسش به سیاره ای غریب که به تازگی در آسمان ظاهر شده پرت می شود و در برخورد با اتومبیل یک استاد موسیقی به نام جان (ویلیام ماپوتر؛ همان بازیگر نقش اتان در سریال لاست)، باعث مرگ فرزند خردسال و همسر باردار او می شود. رودا بعد از چهار سال حبس، آزاد می شود و به کار نظافت دستشویی مدارس می پردازد و تصادفا محل زندگی جان را پیدا می کند. او خود را در قالب نظافت کار، به جان معرفی می کند و در منزل او به کار مشغول می شود. از سوی دیگر در یک مسابقه مقاله نویسی هم که جایزه اش رفتن به فضا و فرود در سیاره غریب است شرکت می کند و برنده می شود. جان بعد از مدتی به رودا علاقه مند می شود اما زمانی که رودا هویت واقعی اش و ماجرای تصادف اتومبیل را آشکار می کند، جان او را از منزلش می راند. رودا به این نیت که جان در سفر به سیاره غریب، بتواند با استفاده از فاصله زمانی مربوط به قوانین فضایی، همسر و فرزندش را زنده در آن جا بیابد، جایزه مسابقه را به او می بخشد. چهار ماه بعد که رودا خیالش از سفر جان به زمین دیگر راحت است، ناگهان خود دومش را رو به روی خویش می بیند که قصد صحبت دارد...

زمین دیگر حکایت رویارویی با حقیقت و جوهره انسانی است. فیلم داستانی به ظاهر علمی تخیلی دارد، اما در واقع رهیافتش فلسفی و اخلاقی است. فلسفی از این جهت که گفت و گو با خویشتن را مد نظر قرار داده است و اخلاقی از این حیث که وجدان را محور مناسبات انسانی معرفی کرده است. رودا در جبران اشتباه خود در حادثه مرگ یک زن و بچه، تاوان خود را ریاضت در نظافت قرار می دهد؛ یک جور فرایند عرفانی که تنزیه گرایی را تداعی می کند و به مرور با پدیده عشق نیز ممزوج می شود.(شخصیت مرد هندی نابینا و ناشنوا جلوه ای عینی از این معنا است که البته در کلیت فیلم تا حدی گل درشت می نماید) اما انگار این به تنهایی کافی نیست و غیر از روح و روان، عقل نیز در مسیر تهذیب قرار گیرد و این ممکن نیست مگر با اعتراف صریح به قصور خویش (حرکات سیال و لرزان دوربین در کنار صداهای ارتعاش واری که در سراسر فیلم کم و بیش شنیده می شوند، بستر مناسب فرمی و ساختاری برای ورود به این عرصه متزلزل و دشوار است). رودا از همان اول فیلم، حواسش به سیاره زمین مانند است و همیشه هم در پس زمینه فضاهای باز فیلم، آن زمین دوم مشاهده می شود. گویی این زمین فرصتی است برای گریز از تقدیری که چه بسا در جا و فضا و زمانی دیگر، شکلی دیگر رقم بخورد. رودا با همین استدلال جان را به جای خود به فضا می فرستد تا شاید سرنوشت متفاوت و مطلوب خود را آن جا پیدا کند. اما این خیال، با واقعیتی غریب به هم می ریزد و مواجهه دختر جوان با خود دیگرش، پایانی را رقم می زند که انگار تازه شروع کننده عطفی در سرنوشت بشر در زمین است. رودای دوم به چه دلیل روی زمین است؟ آیا نقشه جان شکست خورده است؟ آیا تغییری در بافت همسان زندگی ساکنان دو سیاره رخ داده است؟ آیا این فرایند به منزله خروج از غار مثل افلاطونی است که در جایی نیز جان بدان اشاره دارد؟

سرنوشت، وجدان، معرفت، اراده، گناه و...این ها هر کدام کلیدواژه هایی اساسی برای فهم و درک دنیای زمین دیگر است. حالا دیگر ما قطب جهان نیستیم...

مطلب بالا در هفته نامه آسمان درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٥