مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

فقدان انگیزه (درباره پوستی که در آن زندگی می کنم/پدرو آلمودووار)

فیلمی بد از کارگردانی بزرگ. ظاهرا آلمودووار سعی داشته است با مرعوب کردن مخاطبش در مواجهه با یک ماجرای بسیار عجیب و غریب، او را دچار شگفتی و تعلیق فراوان کند و از این طریق موفقیت های سابقش را در برخی از آثارش تکرار کند، اما فضا چنان فانتزی است که این هدف تأمین نمی شود. مشکل اصلی البته بر سر فانتزی بودن نیست، بلکه جدیت نمایی این ساحت معضل ایجاد می کند. شاید بگویید ماجرای اختراع پوستی زوال ناپذیر بر تن انسانی تغییر جنسیت یافته که مایه اصلی داستان فیلم است، به هر حال می تواند دستمایه حال و هوای کارهای علمی تخیلی باشد و فی نفسه چنین وضعیتی عیب محسوب نمی شود. بله، چنین است...ولی به شرطی که بسترهای موقعیت پردازانه و شخصیت پردازانه کار نیز به عنوان پشتوانه های دراماتیک قضیه جدی گرفته شوند. پوستی که در آن زندگی می کنم، فیلمی است که مخاطبش را متقاعد نمی کند. فیلم هایی که علمی تخیلی و یا فانتزی هستند اگر این عنصر مهم را در بر نداشته باشند عملا آثاری تلف شده اند و حالا این حکایت آخرین فیلم آلمودووار است. اما چه نکته غیرمتقاعدکننده ای در فیلم وجود دارد؟

فیلم با زمان حال شروع می شود که پر از سوال و تعلیق و ابهام است، در ادامه دو بازگشت به گذشته مرتبط با هم داریم که قرار است جواب تعلیق های جاری در ماجراهای زمان حال پاسخ داده شوند و سپس با عطف مجدد به زمان حال قرار است کنجکاوی مخاطبی که تازه فهمیده است اوضاع از چه قرار بوده است، فرجام داستان به اطلاع برسد. ظاهر این روند روایتی، مبتنی بر استانداردهای قصه پردازی در سینما به ویژه در تعریف ماجراهای تعلیقی و هیجانی است. اما مشکل اساسی آن است که بین این موقعیت ها ارتباط های ارگانیک انسانی وجود ندارد. همه چیز در فیلم در ارتباط با شخصیت ها در سطح می گذرد. ما فقط می دانیم که پزشکی متبحر که همسر بی وفایش را در سانحه ای از دست داده است و دختر نوجوانش نیز قربانی هوس مرد جوانی شده است، تصمیم می گیرد با حبس مرد جوان و تغییر جنسیت او و به تن کردن پوستی منحصر به فرد بر بدن او که از هر جهت شبیه به همسر از دست رفته اش شده است، هم پیشرفت های علمی اش را محقق کند و هم انتقام از تعدی کننده به دخترش بگیرد و هم یاد همسرش را زنده کند: سه تیر با یک هدف.در روایت فیلم، معکوس این روند شکل گرفته است: ابتدا پیشرفت علمی مطرح می شود، بعدا ماجرای از دست رفتن زن و دختر دکتر و در نهایت ماجرای بلایی که بر مرد جوان فرود می آید. منتها آن چه این میان نادیده گرفته می شود انگیزه سازی های آدم ها است. دکتر، شخصیت اصلی داستان است. انتقام او از مرد جوان به خاطر بلای مهلکی که بر سر دختر معصومش آورده است قابل درک است، اما آن چه در نمی یابیم، علاقه و عشقش به او بعد از حمله ای است که برادر ناتنی اش بر سر این قربانی می آورد. چگونه می توان کسی، فردی را که عامل اصلی جنون و مرگ دخترش است، عاشقانه دوست بدارد؟ در فیلم البته برخی مقدمه چینی ها در باب اغواگری های مرد/زن جوان شکل گرفته است، منتها اولا ابعاد این مقدمات بسیار ناکافی است و ثانیا بیش تر غریزه محور است تا عشق برانگیز و ثالثا باز هم در تحت الشعاع قرار دادن عقده از دست دادن فرزند کمرنگ است. نکته دیگر در باب شخصیت پردازی ناقص دکتر، اعتماد صد در صد او به مخلوقش است. منِ تماشاگر در فرایند یکی دو ساعته ی کار درمی یابم که ابراز علاقه های موجود محبوس، کاملا تصنعی است و کاسه ای زیر نیم کاسه اش است؛ اما چطور دانشمندی که به قول مادرش با زنان زیادی معاشرت داشته است (و البته در فیلم، عکس این رویه را می بینیم و او را اتفاقا مردی وفادار به همسرش می یابیم.) این نکته مشهود را در نمی یابد؟

فیلم جدا از آن که پایان بندی بسیار بد و دم دستی ای دارد (جوان بعد از کشتن دکتر نزد مادرش می رود و می گوید من پسرتم)، حتی در روایت پردازی هم مشکل دارد. نمونه اش زمانی است که مادر دکتر در حال تعریف ماجرای دو پسرش برای مجود محبوس است و فلاش بک های شلخته ای از روند تعریف او نمایش داده می شود که ریتم کار را هم تحت الشعاع قرار می دهند.

مطلب بالا در شماره اخیر هفته نامه آسمان درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸