مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

عصاره گفتمان اسپیلبرگ (درباره فیلم سوپر 8 ساخته جی جی آبرامز)

شاید بسیاری از تماشاگران و علاقه‌مندان به سریال لاست، هنگامی که خبر ساخت فیلمی سینمایی به کارگردانی جی جی آبرامز را دریافت کردند، در انتظار بودند که تهیه کننده این مجموعه پرآوازه، کار سینمایی‌اش هم در حال و هوای رازآلودگی لاست باشد؛ اما حالا که فیلم سوپر 8 را می‌بینیم، اولین نکته‌ای که جلوه دارد، قرابت فوق‌العاده آن به برخی از مهم‌ترین آثار تهیه‌کننده فیلم، استیون اسپیلبرگ است؛ آن‌سان که گویی هر یک از خرده‌موقعیت‌هایش، یکی از فیلم‌های او را تداعی می‌کند: حضور موجود فضایی در زیرِ زمین و رفتار خشنش با آدمیان، جنگ دنیاها را به یاد می‌آورد و ارتباط دوستانه پسربچه با او یادآور ئی‌تی است، جست‌وجوی بچه‌ها به دنبال بیگانه، الگویی از برخورد نزدیک از نوع سوم است و بلوغ و پختگی پسرک داستان در میانه درگیری‌های نظامی‌ها و سیاسی‌ها، کریستین بیلِ امپراتوری خورشید را متبادر می‌کند، حال و هوای عاطفی دختر و پسر نوجوان داستان، مایه‌های احساسیِ هوش مصنوعی را به یادمان می‌آورد و نوع پرواز سفینه در پایان فیلم، اواخر سریال taken  را تداعی می‌کند...

برخلاف تصور اولیه، این روال نه‌تنها بد نیست، که به عنوان یکی از علاقه‌مندان کارهای اسپبیلبرگ، آن را یک جور جمع‌بندی و عصاره‌گیریِ شسته‌رفته  از گفتمان «مواجهه انسان و بیگانه» در مجموعه آثار این سینماگر می‌انگارم که البته سر و شکل ظاهری‌اش هم متأثر از سلیقه سینمایی آبرامز ( مثل فضاسازی سکانس انفجار قطار که بسیار یادآور سکانس سقوط هواپیما در سریال لاست است) است. سوپر 8 سه موقعیت را به طور موازی پیش می‌برد: نخست موقعیتی مجازی درباره حمله زامبی‌ها به انسان‌ها که موضوع فیلم آماتوری بچه‌ها است؛ دوم موقعیتی واقعی که درباره افسردگی و تنهایی پسربچه‌ای مادرمرده است و تنش‌هایی همچون پدر گرفتارش و تعلق خاطر به همکلاسی زیبایش و نقش پدر او در مرگ مادرش که وضعیت او را پیچیده‌تر می‌کند؛ و سوم موقعیتی فرازمینی که حکایت از اسارت و طغیان موجودی فضایی در تلاش برای بازگشت به آسمان دارد. در روایت فیلم، این سه موقعیت به خوبی با هم چفت و بست شده‌اند و حتی می‌توان با نگاهی دقیق‌تر، تقارن‌ها و تطابق‌هایی را بین‌شان تشخیص داد و هر یک را سایه‌ای از دیگری دانست.

فیلم فضاسازی‌ها و موقعیت‌آفرینی‌های چشمگیری دارد که شاید یکی از بهترین‌شان، رابطه عاطفی دو نوجوان داستان (جو لمب وآلیس دینارد) باشد. اولین بار که جو، آلیس را می‌بیند، نوری از چراغ اتومبیل آلیس روی صورتش تابانده می‌شود که بی‌شباهت به نور غریب و پرتلألو یوفو در فرود روی زمین نیست. برخورد اولیه آلیس با جو چندان دوستانه نیست، اما زمانی که جو در حال گریم آلیس است و در پس زمینه دیالوگ‌های عاطفی ( که مارتین – همان بازیگر نقش کارآگاه با آن لحن سرد بامزه‌اش و پرت‌بودنش از ماجرای زامبی‌ها ! -  دارد تمرین‌شان می‌کند) شنیده می‌شود، اولین جرقه‌های دوستی مشتعل می‌شود. تبدیل آلیس به زامبی در داستانِ فیلمِ آماتوری که گریمش هم توسط جو صورت می‌گیرد، این رابطه را جذاب‌تر می‌کند و البته شباهت هر دو بچه در نداشتن مادر ( مادر جو مرده و مادر آلیس خانواده‌اش را ترک کرده) فضایی انسانی را شکل می‌دهد که در عین حال، بازتابی از موجود بی‌کس و کار و غریب و تنهای فضایی هم هست: ترس و عشقی توامان از انسان/زامبی/بیگانه. ایده نهایی فیلم نیز برآمده از سنتزی است که در این فراگرد داستانی حاصل آمده است: پایان دادن به خصومت (آشتی دو پدر) ، ترک تعلقات قدیمی و تعصبی ( رها کردن زنجیر یادگار مادر) و انعقاد دوستی‌های جدید (دست در دست هم گذاشتن آلیس و جو در پایان فیلم).

مطلب بالا در دو شماره قبل هفته نامه آسمان درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠