مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

بدون نوه ام هرگز (درباره شکارچی شنبه)

خلاصه داستان 

 بنیامین (محمدجواد جعفرپور)، کودکی یهودی و فرزند یکی از فرماندهان کشته شده اسرائیلی است که نزد مادرش (دارین حمسه) در آمریکا زندگی می کند. با اصرار هانان (علی نصیریان)، پدربزرگ خاخام او، قرار می شود بنیامین یک ماه نزد او در اسرائیل اقامت کند تا بعدا خودش زندگی بین آمریکا یا اسرائیل را برگزیند. هانان تلاش دارد از بنیامین، یک صهیونیست متعصب بسازد؛ پس ضمن تعلیم دادن شریعت یهود، به او تیراندازی یاد می دهد تا عرب های فلسطینی ای را که از دادن زمین های شان به هانان خودداری می کنند بکشد، اما بنیامین از کشتارهایی که هانان علیه اعراب راه می اندازد هراس دارد. پرستار بنیامین، ژاکلین (آربه سولیاسیان)، که از سخت گیری های هانان به ستوه آمده است، به خدمتکار عرب منزل او، متین (امیریل ارجمند)، پیشنهاد می کند که هانان را بکشد و با هم فرار کنند، اما متین از این کار می ترسد. هانان متوجه این نقشه می شود و هر دو را شکنجه می کند. ژاکلین از منزل هانان می گریزد، اما بنیامین که حالا در اثر تماشای قتل عام های پدربزرگش، سنگدل شده است، هم او را می کشد و هم متین را. هانان در مقابل بنیامین، لباس خاخامی و توراتش را دور می اندازد و به او می فهماند برای او شریعت یهود تنها ابزاری برای کسب قدرت است. بنیامین پدربزرگش را هم می کشد و حالاتی شبیه به او پیدا می کند.

 

یادداشت فیلم

 

پانزده شانزده سال قبل، مرحوم سیف الله داد، با ساخت بازمانده، نشان داد که چگونه می توان ضمن خلق یک اثر سینمایی جذاب و خوش ساخت و استاندارد، موضوعی همانند اشغال اراضی فلسطین به وسیله دستگاه میلیتاریستی صهیونیست ها را دراماتیزه کرد و با وجود تکرار این موتیف در انواع و اقسام دستگاه های تبلیغاتی جاری، باز هم توجه و همدردی مخاطب را به آن برانگیزد. بعد و قبل از بازمانده فیلم های متعددی درباره چنین موضوعی ساخته شده است، اما در حافظه جمعی تماشاگران کدام یک - حتی در حد یادآوری عنوانش - ماندگار شده است؟ این پرسشی است که حالا در برابر شکارچی شنبه نیز می توان مجددا مطرحش کرد.

شیخ طادی در شکارچی شنبه تلاش کرده است تا از زاویه جدیدی به موضوع صهیونیسم و سبعیت و خشونت عاملان آن در غصب فلسطین و کشتار عرب ها بپردازد: تفکرات بنیادگرایانه و قشری نگرانه ای که در کنار جنبه های مالی و سیاسی و نظامی، بعد چهارم این پیکره را تشکیل می دهد. از طرف دیگر این زاویه واکنشی نیز هست به آن دسته از فیلم هایی که عقاید و احکام شریعت  اسلامی را – از حجاب گرفته تا سنگسار – به باد سخره و انتقاد می گیرند تا بدین وسیله اثبات کند که در آموزه های عقیدتی جبهه مقابل هم انواع و اقسام رویکردهای تعصبی و قشری وجود دارد و طالبانیسم در آن موج می زند و سران این جریان سوار بر این فضا، با تزویر و عوام فریبی، منویات قدرت طلبانه خود را محقق می سازند.

در این جا دو نکته وجود دارد. اول آن که این رویکرد واکنشی، هرگز دفاع مناسبی از ایده های شریعت به حساب نمی آید. این که طرف مقابل برخی از نمودهای مذهبی ما را به چالش بکشد و ما هم در فیلم های مان عنوان داریم که خودتان هم در فلان بخش از عبادات و فقهیات تان، نکته ای تعصبی دارید و بعد هم به تمسخرش بپردازیم ( مثل موزیک تندی که روی نیایش یهودیان سوار می شود، ازدواج کودکان خردسال، زن ستیزی، حجاب، کافر دانستن معتقدان به ادیان دیگر و...)، بیش تر یادآور نوعی کل انداختن های بچگانه است که مثلا یکی به دیگری می گوید بینی ات دراز است و دیگری هم جواب می دهد که بینی خودت دراز است. در این که در هر آیینی، ممکن است نکاتی نامنطبق با ایده های مدرن وجود داشته باشد بحثی نیست؛ اما موضوع این جا است که چنین شیوه ای، حقانیت خود ما را در تمسک به همان ایده هایی که در فیلم های جریان مقابل به تمسخر کشیده می شود اثبات نمی کند و نهایتا عنوان می دارد که فقط ما نیستیم که از این دست عقاید داریم و آیین خودتان هم دارد! شما بدون دخترم هرگز را ساخته اید و حالا ما در قالب شکارچی شنبه، بدون نوه ام هرگز را می سازیم.

نکته دوم از دل همین رویکرد واکنشی برمی خیزد. فیلمساز، بدون در نظر گرفتن اصول دراماتیک، هر چه که به نظرش رسیده نقطه ضعف طرف مقابل است، پی در پی و شلیک وار در کارش گنجانده است و انگار وظیفه هر سکانس این بوده است که تنها افشاگری ایدئولوژیک کند و بس و دیگر بی خیال داستان و شخصیت و تداوم ضرباهنگ و موقعیت درام. برای همین هم هست که بسیاری از فصل ها را می توان به سهولت جا به جا کرد بی آن که تفاوتی در قالب کار پیش آید. شخصیت ها بیش تر کاریکاتور -  و نه حتی تیپ – هستند که با اغراق در ترسیم کنش ها و رفتارهای شان، شکلی غیرواقعی به خود گرفته اند و دیالوگ ها عاری از ظرافت های کارکردی شان هستند و تنها قرار است «بد بودن» بدمن فیلم را مورد تأکید قرار دهند. این ضعف ها تا آن جا پیش می رود که حتی پایان فیلم با تناقض بزرگی رقم می خورد. در انتهای کار درمی یابیم که هانان از لباس خاخامی بیزار است و تورات را هم قبول ندارد و تا به حال نابینایی اش هم متظاهرانه بوده است و خود را به کوری زده بود تا ماهیت رفتار اطرافیانش را بهتر دریابد. بنابراین او تنها دنبال قدرت بوده و تفکرات بنیادگرایانه شریعتش را قبول نداشته است. اما عجیب است که باز هم از بنیامین می خواهد او را بکشد ( یا به تعبیر خودش از او عبور کند) و بنیامین نیز چنین می کند. چرا؟ کسی که تا به حال از شریعت استفاده ابزاری می کرده، حالا چرا که حقیقت ماهیت خود را نزد نوه اش آشکار ساخته، باز هم خواستار مرگش در فرایندی قشری می شود؟ بالاخره او معتقد به صهیونیسم است یا تظاهر دارد؟ اگر معتقد است چرا می گوید اعتقاد ندارد و اگر معتقد نیست چرا خود را فدا می کند تا نوه اش این راه را ادامه دهد؟

فیلم شکارچی شنبه نیز در کنار عناوین متعددی قرار می گیرد که از ماجرای فلسطین، تنها شعار و سیاسی کاری را مد نظر قرار داده اند. در این که رژیم اسرائیل با فرایند زر و زور و تزویر همراهی فراوان دارد شکی نیست، اما تبیین این موضوع در سینما قواعد خاص خود را می طلبد که اگر رعایت نشود، ماجرا یا فراموش خواهد شد و یا به ضد خودش بدل می شود.

مطلب بالا در شماره 435 ماهنامه فیلم درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩