مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

یادداشت درباره فیلم کد منبع/Source Code

خلاصه داستان

کالتر استیونس، سرباز مامور به افغانستان که در طی یک عملیات، به کما فرو رفته است، با تکنولوژی پیشرفته ای به نام کد منبع، ذهنش به کالبد مجازی مردی به نام شان فنترس که از مسافران کشته شده یک قطار مورد انفجار تروریستی است، انتقال داده می شود تا با کشف بمب و شناسایی فرد تروریست، مانع از ادامه عملیات خرابکارانه در شهر شیکاگو بشود. کالتر که در هر نوبت حضور در قطار تنها 8 دقیقه فرصت دارد ماموریتش را انجام دهد، بارها بین واقعیت و مجاز در رفت و برگشت است، تا این که سرانجام موفق می شود ماموریتش را به انجام رساند، اما از کالین گودوین، افسری که تا به حال مراحل عملیات او را کنترل می کرده، درخواست می کند برای آخرین بار او را به قطار بفرستد تا بتواند جان مسافران را نجات دهد و سپس با قطع جریان برق، حیات نباتی او را خاتمه بخشد. گودوین برخلاف دستور مافوق، به توصیه کالتر عمل می کند. کالتر در این فرایند، وارد یک جهان موازی می شود و همراه با دختری که در این مدت به او علاقه مند شده، زندگی جدیدی را در شیکاگو شروع می کند؛ در حالی که در جهان قبلی مرده است. او از همین جهان موازی یک پیامک به گودوین می زند که در جهان واقعی به دستش می رسد؛ در حالی که موقعیت زمانی آن هنوز قبل از صبح روز ماموریت او است و برای همین همچنان کالتر در جهان واقعی نیز زنده باقی می ماند.

 

یادداشت فیلم

اگر دانکن جونز در فیلم هوشمندانه قبلی اش، ماه، به بررسی و امکان سنجی تکثیر هویت یک انسان از طریق شبیه سازی های تک سلولی پرداخته بود، در فیلم جدیدش، کد منبع، به سراغ ایده ای پردامنه تر رفته است: امکان تکثیر جهان های بشری با گذر ذهنی از معبر مرگ. موضوع جهان های موازی که چندین سال است از سوژه های مهم فیلم ها و سریال های علمی تخیلی شده است، در این فیلم، مسیر دراماتیک جذابی را طی می کند. در واقع در کد منبع با چندین جهان رو به رو می شویم: جهانی که کالتر با پیکره ای بی دست و پا و بیهوش مورد آزمایش قرار می گیرد، جهانی که کالتر در قالب شان به دنبال بمب در قطار است، جهانی که بعد از مرگ  کالتر در جهان نخست، شکل می گیرد و او را تبدیل به موجودی خوشبخت در شیکاگو می کند، و سرانجام جهانی که بعد از پیامک کالتر مجازی به گودوین واقعی، ساخته می شود و کالتر معلول و بیهوش بار دیگر به منصه ظهور و بروز می رسد. این پیچیدگی فلسفی/روایی اما چنان در بافت مهیج و ریتم خوش آهنگ فیلم جای گرفته است که هرگز تبدیل به سایه ای سنگین و زائده ای الصاقی به متن داستان اثر نمی شود و برعکس، آستانه تعلیق و کنجکاوی را برای مخاطب بلند می سازد.

کالتر هفت مرتبه در طول داستان فیلم، از محفظه واقع در قلعه بالیگارد، به درون قطار می رود و هر بار به رغم اتفاقات ثابتی که در این فضا رخ می دهد ( صحبت های کریستینا درباره نصیحت و دانشگاه و عزیمت به هند، قهوه ای که روی کفش کالتر می ریزد، غرولندی که مرد کمدین خطاب به مامور قطار می کند، روند پانچ بلیت قطار و...در نهایت انفجار قطار در دقیقه هشتم)، با روند جدیدی مخاطب را مواجه می سازد. این روند جدید عمدتا به خاطر روایت درست فیلم است. پیرنگی که فیلم نامه نویس کد منبع، بن ریپلی، طراحی کرده است، در انطباق میزان و پیشرفت آگاهی مخاطب با وضعیت خود کالتر است. مخاطب درست هم گام با شخصیت اصلی، اطلاعات درام و موقعیت را دریافت می دارد و به خاطر همین پیشی نگرفتنِ روایت اثر بر دامنه دانستن تماشاگر، چنان حسی در مخاطب ایجاد می شود که گویی خود می خواهد به کشف پازل بمب در قطار بپردازد. در روایت هر کدام از این هفت مرحله با مختصاتی متمایز تعریف شده اند: مثلا در مرحله اول نوعی گیجی و حیرت کامل حاکم است؛ در مرحله دوم نوعی آگاهی کاذب ( این که آدم های داخل قطار ماکتند و معطوف به هیچ واقعیتی نیستند) به چشم می خورد، مرحله سوم قالب خطا و آزمون دارد، مرحله چهارم اولین تکانه های بروز حس و عاطفه را در خود دربردارد، مرحله پنجم خودآگاهی به ظهور می رسد، در مرحله ششم نوعی پالایش درون شکل می گیرد که ناشی از معرفت تکوین یافته در مرحله قبل است، و سراجام در مرحله آخر، کشف یا تکوین دنیایی جدید برای یک زندگی نوین برگزار می شود. تک تک این ویژگی ها نیز برآمده از پیش آگاهی هایی است که کالتر در قلعه بالیگارد دریافت می دارد؛ اطلاعاتی که قطره چکانی به او داده می شود و سرانجام نیز بنا بر آن است تا با دروغی درباره مردنش بعد از اتمام ماموریت، راز آزمایش کد منبع فاش نشود و بتوان از این سرباز با پاک کردن حافظه اش، بارها استفاده کرد. این فضا تا حدی هم اتفاقا یادآور داستان فیلم ماه است. در آن فیلم نیز یک شخصیت واحد در وجود آدمیانی انبوه متبلور می شد و این دغدغه فلسفی شکل می گرفت که کدام یک از آن ها هویت اصیل و واقعی تر دارند. در ماه از طریق فرایندهای بیولوژیک تک سلولی، تکثیر هویت شکل می گرفت و در کد منبع از طریق ترکیب مدارهای الکترومغناطیس مغز با آخرین حافظه های به جا مانده در آن، تمدید حیات و بلکه تبدیل آن در قالب و هویتی جداگانه ایجاد می شود. بدین ترتیب در هر دو فیلم با ایده ای علمی تخیلی، تلنگرهایی هم به بافت فکری و فلسفی درباره وجود و ماهیت زده می شود، بی آن که خبری از ملال آوری های متداول در چنین لحن هایی باشد. البته در کنار این ایده، فیلم گوشه چشمی هم به مناسبات سیاسی دارد و بحث تروریسم را برخلاف دیدگاه رایج در آمریکا که معطوف به مسلمانان خاور میانه می داند، منسوب به بنیادگرایان خود این سرزمین دانسته است. جدا از این، همچون فیلم ماه که علم در دست قدرتمندان تبدیل به ابزاری برای مسخ هویت اصیل انسانی شده بود و البته احساسات بشری در نهایت بر این سیطره پیروز می شد، در کد منبع نیز شخص دانشمند ( دکتر راتلج) از اختراع خود چنان مایل است بهره ببرد که حتی اصول اخلاقی بشری را برای پیشبرد اهدافش نادیده می گیرد (از دادن وعده دروغ به کالتر گرفته تا بی اهمیتی به دغدغه او راجع به لزوم تماس با پدرش) ، و در پوشش شعاری انسانی، رهیافتی غیرانسانی را دنبال می کند و البته این جا هم در نهایت بشری که مورد آزمایش دانشمندان بوده است، موفق می شود بر محدوده های تنگ پیرامونی اش فائق آید.

جذابیت کد منبع صرفا به خاطر ایده جذاب علمی تخیلی و فکری اش نیست. دانکن به خوبی توانسته است به موازات تعلیق بیرونی داستان مبنی بر چگونگی کشف و خنثی سازی بمب و دستگیری بمب گذار، دغدغه های دراماتیک درونی ای را هم ترسیم کند که عمدتا در قالب تردیدهای انسانی و کلنجار رفتن آدم ها با آگاهی ها و دانسته ها و احساسات شان شکل گرفته است. در این فضای شلوغ معمایی و رفت و برگشت مکرر بین قطار و محفظه کپسولی، نکاتی درونی تر مانند درگیری کالتر با خودش درباره تماس با پدرش و نیز تعلیق گودوین در تصمیم گیری برای کالتر بعد از حل معمای انفجار قطار، که در نهایت به پاسخی درست در قبال وجدان می رسد، ابعاد درام را مهیج تر و عمیق تر می کند. جالب تر از همه این جا است که اصولا موتور محرکه پیشرفت روایت فیلم، بر مبنای ترکیب بین همین تعلیق های بیرونی و درونی روشن می ماند. کالتر آگاهی اش از مسافران قطار بیش تر است و در موردشان تصمیمی وجدانی می گیرد. گودوین نیز نسبت به وضعیت واقعی کالتر از خودش واقف تر است و البته در این خصوص او نیز تصمیم نهایی اش را درباره کالتر بر مبنای وجدان می گیرد. در فرجام این کشاکش، کالتر هم در نهایت از گودوین و سایر دانشمندان پیشی می گیرد و دنیایی تازه را برای خود می سازد: یک جور حرکت و پویایی مداوم و رو به پیشرفت که باعث انسجام و موزونی روایت نیز شده است.

یکی از زیباترین صحنه های فیلم، زمانی است که کالتر برای آخرین بار به قطار می رود و با دستگیری تروریست، دو کار انجام می دهد: اول برانگیختن موجی از خوشی در بین مسافران با دعوت از مرد کمدین و دوم، اظهار علاقه اش به کریستینا. درست در لحظه ای که حیات نباتی او توسط گودوین قطع می شود، موقعیت برای کالتر و کریستینا و سایر مسافران قطار فیکس می شود: گویی تا ابد چهره این آدم ها خندان و خوش است و کالتر و کریستینا شمایلی بصری از عشق را تا آخر دنیا با خود به همراه دارند. اما این فیکس و ثبات، در درون خود به دینامیسم می رسد و بار دیگر فضا تحرک می یابد و آدم ها از پی مرگی که در زمانی ماسیده توقف کرده بود، حالا در جهانی دیگر زندگی خود را ادامه می دهند. حالا دیگر ترجیع بندی که در پایان هر نوبت از حضور کالتر در قطار وجود داشت و درباره اش صحبت می شد، تحقق عینی یافته است:« همه چی درست می شه».

مطلب بالا در شماره 433 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩