مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

زمان، تخیل، انتخاب (درباره فیلم آقای هیچ کس ساخته ژاکو ون دورمل)

 

نام ژاکو ون دورمل برای سینمادوستان ایرانی، بیش تر یادآور فیلم روز هشتم است، همان اثر سرخوشانه و جذابی که درباره تأثیر رفتار و روحیات یک جوان منگل بر زندگی مردی افسرده و بریده بود. این فیلمساز دو سال قبل، فیلم آقای هیچ کس ( Mr nobody) را ساخت که به رغم ارزش های فراوانش، نمی دانم چرا در رسانه ها و نشریات سینمایی ما، بازتابی نداشت. آقای هیچ کس در قیاس با روز هشتم، فیلمی بسیار رادیکال تر و در عین حال آکنده از جزئیات فراوان ساختاری و روایی و مضمونی است که یکی از مهم ترین دغدغه های آدمی را در تاروپود داستانش دنبال می کند: انتخاب.

داستان از آن جا شروع می شود که در صد و اندی سال بعد،  که بشر بر مرگ و پیری غلبه یافته و به ساحت جاودانگی دست پیدا کرده است، پیرمردی به نام نیمو به عنوان آخرین انسان از نسل قبل که در آستانه مرگ است، در مصاحبه با یک خبرنگار می خواهد از خاطراتش صحبت کند. در خاطره او، از جدایی والدینش سخن به میان می آید و این که او در 9 سالگی ناچار بوده بین پدر و مادرش، یکی را برگزیند. داستان فیلم، هر دو سویه انتخاب او را بررسی می کند و سرنوشتی را که از پی گزینه هایش شکل می گیرد، روایت می کند...

احتمالا با این خلاصه داستان به یاد آثاری از قبیل بخت کور کریشتف کیشلوفسکی و درهای کشویی پیتر هویت افتاده اید؛ اما در عین این که ون دورمل در آقای هیچ کس بحث احتمالات هر یک از گزینه های  بزنگاه های انتخابی را در فراگردی تقدیری، همانند آن دو فیلم دنبال می کند، گستره و عمق موضوع را هم شدت می بخشد و هر یک از مسیرهای احتمالی را باز با مقطع های انتخابی و متنوع دیگر مواجه می سازد. پیچیدگی اساسی فیلم از همین جا نشأت می گیرد. پیرمرد در خاطراتش، سه زن را به یاد می آورد که دقیقا معلوم نیست و قطعیت ندارد که کدام یک از آن ها همسرش بوده اند: الیس افسرده، آنای پرشور و یا جین منفعل. روایت سیال فیلم، فضایی را شکل می دهد که تا تماشاگر می خواهد اطمینان کند یکی از این سه زن با شخصیت اصلی داستان به سر می برد، سر و کله دیگری پیدا می شود و روایت سرنوشت دیگری می یابد. حتی مرگ نیمو هم به تناسب زندگی با هر کدام از این سه زن متفاوت رقم می خورد: در مراوده با آلیس دچار سانحه با موتور سیکلت می شود و به کما فرو می رود، در زندگی با آنا اتومبیلش به دریا سقوط می کند و خوراک کوسه ها می شود و در همراهی با جین، به وسیله شلیک گلوله یک خلافکار کشته می شود. بامزه این جا است که حتی این مرگ ها هم پایان ماجرا نیست و مثلا زمانی که نیمو در کما فرو رفته، در ذهن خود داستانی می سازد و با وارد کردن خود به داستانش، ماجرای فیلم را ادامه می دهد.

آقای هیچ کس، آکنده از رفت و برگشت های زمانی است تا اهمیت انتخاب و تصمیم را در تعیین سرنوشت مطرح کند. در جایی از فیلم روی این نکته که «اگر زمان وجود نداشت، انتخابی هم در کار نبود» تأکیدی صریح به عمل می آید تا موجودیت مختارانه هویت بشر در تناسب با این عنصر فضایی تعریف شود. البته فیلم در شکلی بسیار مفرح، با استفاده از تئوری تأثیر پروانه ای، ماجراهای تقدیری را هم تبیین می کند. مثلا نحوه آشنایی والدین نیمو چنین مطرح می شود که پروانه ای در جنگلی دوردست پرواز می کند و تکان ناشی از بال هایش بادی را به وجود می آورد و توفان ناشی از آن به شهر می رسد و برگی را روی پیاده رو می اندازد و پای پدر نیمو روی آن  می رود و لیز می خورد و با افتادنش روی زمین، توجه مادر نیمو را جلب می کند و بدین ترتیب این دو با هم آشنا می شوند و ازدواج می کنند!

لحن پرمطایبه و تخیل برانگیز فیلم، ذره ای از اهمیت مفاهیم اساسی ای که در روایتش بازگو می شوند نمی کاهد. در عین حال، عناصر و موتیف های ساختاری و فرمی کار که در رنگ و اشیاء و ضرباهنگ و تکرار و کات ها جلوه می شوند، حسی شیرین و لذتبخش ایجاد می کنند که در تعامل با مختصات محتوایی اش، از فیلم اثری به یاد ماندنی می آفریند.

یادداشت بالا در شماره اخیر هفته نامه آسمان درج شده است.

   + مهرزاد دانش - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥