مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره انیمیشن رنگو (گور وربینسکی)

 

خلاصه داستان رنگو

مارمولکی که در یک محفظه شیشه­ ای به­ سر می­برد و با عروسک­های مستعمل داخل محفظه تمرین نمایش می­کند، با پرت شدن محفظه از پشت وانت و شکستنش در وسط جاده، سر از بیابان درمی­ آورد. گورکنی او را به مسیری راهنمایی می­کند که جمعی از حیوانات در شهرشان دچار کم ­آبی شده ­اند. مارمولک در شهر، خود را رنگو می ­نامد و مدعی می­ شود از غرب آمده است. رنگو به شکلی اتفاقی، عقابی را که شکارچی حیوانات شهر است می­ کشد و همه شجاعتش را می­ ستایند و  شهردار او را به کلانتری شهر منصوب می­ کند. با سرقت ذخیره اندک آب، رنگو به همراه چند حیوان دیگر به دنبال سارق می­ گردد و شکش متوجه شهردار می­ شود. شهردار ، مار خطرناکی به نام جیک را سراغ رنگو می­ فرستد تا او را رسوا و از شهر اخراجش کند. رنگو در بیابان با روح سرگردان سرزمین غرب مواجه می­ شود و درمی باید که دست سرنوشت او را برانگیخته تا به مردم شهر کمک کند. او  در جست­ وجویی دوباره ، متوجه می­شود شهردار با لوله­ کشی زیرزمینی، آب شهر را دزدیده تا آن را در منطقه­ ای دیگر به صرف ساخت شهری مدرن برساند. رنگو با همکاری جمعی از حیوانات، آب داخل لوله­ ها را به سمت سطح زمین هدایت می­ کند و شهردار را شکست می­ دهد.

 

یادداشت فیلم

 بهت در برابر شگفتی­ ای که این انیمیشن حماسی/فانتزی از مایه­ های یکی از اصیل ترین ژانرهای سینمایی، وسترن، می­ آفریند، اولین واکنشی است که اغلب تماشاگران از خود بروز می­دهند. وسترن در بین همه گونه ­های سینمایی، فضایی منحصر به فرد به لحاظ ابعاد بصری و نشانه ­های موقعیتی دارد که اغلب آن­ها هنرمندانه در انیمیشن رنگو جای گرفته اند. گستره وسیع افق دید، کلوزآپ­های شخصیت­ها با پس­ زمینه­ ای از چشم اندازهای گسترده پشت سرشان، کاکتوس­های خمیده بیابانی، جرقه­ های هیزم در اقامت های شبانه بیابانی، تابلوی کلانتری، بطری­های شیشه­ ای آویزان، کافه غبارگرفته، دختر اسلحه به­ دست ستم­دیده، یاغیان و راهزن­ها، گروه دوره­ گرد آوازه­ خوان، دوئل، و بسیاری دیگر از المان­های وسترن چنان در تاروپود رنگو جای گرفته­ اند که گاه فراموش می کنید آن­چه می­بینید نه واقعیت تصویر، که حاصل رنگ و گرافیک و سنسورهای دیجیتالی است. در این فضا میزانسن هم قالبی سینمایی بر اساس این ژانر دارد: از پنکه سقفی داخل کافه که نمای های­ انگل از بالای آن، موقع ورود مارمولک به کافه، فضایی تعلیقی و با رعب می­ آفریند تا نزدیکی ناگهانی دوربین به گروه سواره در بیابان که تداعی­ بخش وسترن­های سام پکین ­پا است. حال بگذریم از ارجاعات فراوانی که فیلم به کارهای سرجیو لئونه و جان فورد می دهد و بارها ذهن مخاطب آشنا با نمونه­ های شاخص وسترن را به بازی می­گیرد؛ مثل روح غرب که  از به خاطر یک مشت دلار اقتباس شده است. البته در این میان ارجاعات به نمونه­ های مشهور از ژانرهای دیگر هم شده است که بارزترین شان محله چینی­ ها است؛ با مک­ گافین آب و شخصیت شهرداری که جان هیوستنِ آن فیلم را زنده می­سازد.بازی با عناصر شنیداری آشنا همچون والس دانوب آبی و موسیقی مشهور جنگ های ستاره­ ای جرج لوکاس از دیگر ارجاعات بامزه­ ای است که در فصل هجوم موش­های صحراییِ سوار بر پرنده­ ها به رنگو و دارودسته اش به گوش می­رسد. رنگو در عین حال مملو از شوخی­های جان­داری است که با همین مولفه­ ها انجام می­گیرد و دست­ وپاچلفتیِ شخصیت رنگو در تقابل با ادعای کاذبش مبنی بر قهرمانی، اوج این شوخی­ها را رقم می زند.

اما رنگو تنها ارجاعی ستایش­ آمیز و در عین حال مفرح از ژانر وسترن نیست.بالاتر از آن، ارج ­گذاری از مفهوم هنر و تخیل و خلاقیت است. مارمولک داستان، از همان آغاز در پی کارگردانی یک نمایش است. او از اشیاء بی­جان پیرامونش، بازی­های دقیق می­طلبد و  همینکه فضا را برای ادامه کار نامساعد می­یابد، به دنبال نمایشی دیگر و قصه­ای متفاوت می­رود. او همین­ که در این جست­ وجوی هنری ­اش، به این مفهوم بنیادین می­رسد که «قهرمان داستان نمی­تواند در خلأ باشد و باید مبارزه کند»، خلأ محفظه شیشه­ ای­ اش می­شکند و وارد واقعیت خشن و خشکی می­شود که گویی جز با نقش ­آفرینی نمی­توان معنایی در آن جست­وجو کرد. مارمولک در اولین دیدارش مقابل بینز ( دختر داستان) نمایش بازی می­کند و در طی الگوگیری از نوع راه­ رفتن حیوان­های شهر وارد کافه می­شود و داستان کشته­ شدن هفت برادر را برای کافه­ نشین ها می­بافد و در مقابلِ موش­های صحرایی، متنی از شکسپیر اجرا می­کند و حتی در جایی از او صریحا یاد می­کند و حتی در اوج مقاطع مهیج ماجرا نیز فراموش نمی­شود که به بحث نمایش اشاره ­ای فاصله­ گذارانه به عمل آید؛ همانند مقطع بامزه ­ای که رنگو فریاد می­زند:«برانیم» ولی گروه نوازنده جغدها، موسیقی حماسی مخصوص این فضا را نمی­نوازند و رنگو به آن­ها تأکید می­کند که:«منظورم این است که همین حالا برانیم!» و گروه می­نوازند! و البته این فاصله­ گذاری در اواخر داستان باز تکرار می­شود و رنگو بعد از ژست قهرمانانه­ اش از مرکبش سقوط می کند و همان دیالوگ سکانس اول داستان را تکرار می­کند:« از اول شروع می­کنیم» تا مشخص باشد که گویی در فرایند نمایشی که از آغاز تا فرجام داستان را در برگرفته است، هنرمند با خودباوری مکاشفه­ آمیزش ( ماجرای گورکن و روح غرب) می­تواند به افق مقصدش برسد.

در عین حال رنگو ظرائف دیگری هم دارد که محض اشاره، می توان ماجرای آیین مردم در برابر شیر فلکه­ای را مثال زد که در نمای ضد نورش جلوی آفتاب، بی­ شباهت به شمایل چلیپا نیست و البته از آن به جای آب، گِل سرازیر می­شود تا مفهومی کنایی به امیدبخشی کاذب برخی از باورهای آیینی و بسترسازی­ شان برای تقویت اراده ­های معطوف به قدرت شکل گیرد.

 مطلب بالا در شماره 430 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠