مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره فیلم لانه خرگوش

لانه خرگوش اثری است که ذره ذره احساسات دراماتیکش، در فرایند لحظات و تداوم آن­ها شکل می گیرد. داستان کلی فیلم، در عبارات محدودی جا می­گیرد: حال ناخوش یک زوج بعد از مرگ بچه خردسال­شان. چنین ایده­ ای اگرچه در بسیاری از فیلم­های دیگر هم وجود دارد، اما شیوه­ای که نویسندگان فیلم­نامه لانه خرگوش برای پرورش این ایده در اثرشان به کار گرفته­ اند، نوعی داد و ستد حسی و موقعیتی بین آدم­های اصلی قصه و هم چنین شخصیت­های پیرامونی­شان است. از همان لحظات ابتدایی اثر که بکا را در حال گل­کاری می­بینیم و همسایه برای دعوت به شام به باغچه او قدم می­گذارد و ناخواسته گل تازه­کاشته­ شده­ اش را لگدکوب می­کند، این معامله حسی شکل می­گیرد. در آن لحظه مخاطب نمی­داند که بکا دچار چه غصه­ ای است، اما همین ایده کوچکِ له شدن گل لطیف باغچه­اش، فضای حسی لازم را برای اطلاعاتی که قرار است چند سکانس بعد در اختیار مخاطب قرار گیرد، پرورش می­دهد. این فضا روندی گام به گام و خیلی تدریجی دارد: بعد از ماجرای باغچه، ابتدا درخواست بکا را از شوهرش، هووی، در مورد این­که تصمیم دروغین رفتن به بیرون خانه در نظر داشته باشد می­بینیم، سپس آزاد کردن ایزی، خواهر بکا از بازداشت توسط او مطرح می­شود، و بعدا تماشای فیلم پسربچه از گوشی همراه هووی تا این که با اعلام خبر حاملگی ایزی و گفت­وگوی هووی و رفیقش موقع بازی اسکوآش و نهایتا شرکت­شان در گروه والدینی که فرزند ازدست داده ­اند، گره اصلی درام مطرح می­شود. می­بینید که در این مسیر احساسات مختلفی از قبیل، انزواگرایی، روحیه نجات­ دهی دیگران، پنهان­سازی عواطف، و...مطرح می­شود تا این که نهایتا موقع طرح ایده اصلی کار نوبتش فرا می­رسد. این، همان روند دیالکتیک حسی است که فیلم­نامه­نویسان لانه خرگوش به خوبی مهندسی­ اش کرده اند تا مخاطب آرام­ آرام با حال و هوای آدم-های قصه آشنا و دم­خور و حتی سمپات شود. این دیالکتیک در فرایند کلی روایت هم جاری است. اولین تضاد زن و شوهر در گروه همان والدین فرزند از دست­ داده است که رخ می­نماید: مرد قصد مراعات عقاید و عواطف دیگران را دارد، اما زن بی­محابا به دیدگاه آدم­های گروه می­تازد. ( بامزه این­جا است که  در همین گروه بعدا مرد مَنش مراعات­ جوی خود را با تمسخر و هزل دیگران عوض می­کند) این تضاد در مصداق­های مختلف تداوم دارد: رابطه زناشویی، تمایل به بچه­ دار شدن، فروش خانه، نوع واکنش به وسایل و یادگارهای دنی و... تا این که انفجار درام به هنگام پاک­ شدن فیلم دنی از گوشی همراه مرد و سپس اعتراض شدید او رخ می­دهد و هر یک از این دو با یادآوریِ فضای مرگ دنی، و نیز سرزنش خویش در علت مرگ او ( از نبستن چفت در گرفته تا سرگرم­ شدن به مکالمه تلفنی و حتی خرید سگی که دنی در تعقیب او دچار حادثه اتومبیل شد) ، به تخلیه­ ای روانی مشغول می شوند که تضاد بین­شان را به یک دوری موقت تبدیل می­کند. این روال در ارتباط بکا با آدم­های دیگر، یعنی خواهر و مادرش هم شکل می­گیرد که با اولی با محوریت تولد فرزندش و با دومی با تمرکز بر مرگ پسرش تنش پیدا می­کند و ماجرا تا سیلی نواختن بر گوش زنی غریبه که مایل نیست برای کودکش خوراکی بخرد ادامه می­یابد. یکی از زیباترین کنش­های زن در این فضا، جایی است که هنگام ترمز شدید اتومبیل، ناخودآگاه به عقب برمی­گردد و جای خالی صندلی کودک را که حالا با کیک جشن حاملگی خواهرش قرین شده می­نگرد.

فیلم­نامه­ نویسان در تعمیق حس دردمند زوج بسیار موفقند. یکی با یادمان خود را آرام می­کند و دیگری با محو آن. اما این روند در مسیر خود بدان­جا می­رسد که اولی را به مواد مخدر سوق می­دهد و دومی را به ملاقات­های هم­دلانه با کسی که عامل مرگ بچه بوده است، وادار می­کند. از این­جا است که فیلم­نامه­ نویسان در پی گره­ گشایی برمی­ آیند. معمولا در چنین مرحله­ ای از چنین مضمونی، ایده­ هایی از قبیل تولد فرزند دوم یا نگهداری از طفلی دیگر یا فرو رفتن در نکات اخلاقی و معنوی جایگزین می­شود تا مرحله گره­ گشایی دراماتیک شکل بگیرد. اما ایده نویسندگان لانه خرگوش، غیر این­ها است. طرح ایده جهان موازی آن هم از طرف جیسون، یعنی همان جوانک عامل مرگ بچه، که طراحی­هایش به مثابه تک­ سکانس­هایی تکرارشونده در لابه ­لای موقعیت زوج مزبور ظاهر می­شود، مفر هوشمندانه­ ای است برای این­که هم حل گره درام قالب هپی­ اندهای سطحی به خود نگیرد و هم روایت را به آستانه حرکت و موقعیتی نوین سوق دهد. این ایده، هم غم از دست­ دادن بچه را محفوظ نگه می­دارد و هم امید به موقعیتی ولو ذهنی و دست­ نیافتنی را. عنوان لانه خرگوش ( که اسم کتاب کمیک جیسون است) با این ایده، تبدیل به نمودی می­شود از ظرفیتی که هم خلأ و فقدان را القا می­کند و هم وجود و ایجاب را، نوعی خوف و رجا از این­که در این حفره آن­چه می­خواهی هم هست و هم نیست. در این مرحله، زن و شوهر با تردید و بهت، دست یکدیگر را در دست می­گیرند تا آن حس متضاد، جلوه­ای عینی به خود گیرد.  

مطلب بالا در شماره اخیر ماهنامه فیلمنگار درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳