مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

درباره مریخی ریدلی اسکات

 

نام فیلم قبل از هر چیز مخاطب را به یاد بخشی از آثار ریدلی اسکات در ژانر علمی تخیلی مخصوصا در رده فیلم‌های فضایی می‌اندازد، اما تماشای فیلم این تداعی را کم رنگ می‌سازد، چه آنکه فیلم به رغم تعلقش به گونه مزبور و رده یادشده، اثری متفاوت می‌نماید. در فیلم‌هایی مانند بیگانه، بلید رانر و پرومتئوس، لحن جدی فیلمساز که به تبع ترکیب ژانر با فضای وحشت و نوآر، شکل گرفته بود، ولی مریخی با اینکه مایه‌ای هولناک دارد و به راحتی می‌توانست پتانسیل وحشت و دلهره را دربرداشته باشد (حضور تنهای تنهای تنهای یک فضانورد در کره مریخ به خاطر جاماندن از ماموریت برگشت به زمین)، اصلا وارد این موقعیت‌ها نمی‌شود و به جای اتخاذ لحن جدی در فضایی تخیلی، رویکردی سرخوشانه را در فضایی رئال انتخاب کرده است. دلیل به کارگیری صفت رئال، آن هم در فیلمی که ظاهرا متعلق به گونه علمی تخیلی است، عمدتا به این خاطر است که فیلم هیچ اصراری ندارد خود را در بستر فوتوریستی قرار دهد و در عین حال برای کوچک‌ترین کنش‌های علمی جاری در داستان نیز، دلایل فنی و معرفتی‌ای را که در محدوده منطق درونی اثر متقاعدکننده می‌نمایند، ابراز می‌دارد و حتی برای این مقصود، از زبانی بسیار ساده (مانند آنچه که تکنیسین شلخته و گیج داستان برای مدیران ناسا درباره چگونگی برگرداندن فضانورد با استفاده از خودکار و ایستاندن آدم‌ها در وسط دفتر کار انجام می‌دهد) بهره می‌برد.

اما به طور اساسی‌تر، آنچه فیلم را در مسیری متفاوت از آثار فضایی اسکات قرار می‌دهد، استفاده از مایه‌های سرخوشانه است. این تمهید، به خوبی در مسیر درام اثر جا افتاده است و آلترناتیو مناسبی برای پوشاندن فضاهای خلأ شخصیت اصلی داستان در برهوت مریخ به حساب می‌آید. وضعیت مارک (مت دمون) متأثر از پارادایم رابینسون کروزوئه است که بار‌ها در فیلم‌های و سریال‌های مختلف از جداافتاده گرفته تا لاست الگوبرداری شده است، منتها این بار اوضاع خیلی فرق دارد چون هیچ خبری از درخت و جنگل و دریا و حیوانات وحشی و انسان‌های دیگر نیست و عنصری که بتواند روند درام را به جلو هدایت کند، بسیار محدود است و نهایتا توفان‌های مریخی که یکی دو بار در متن هم از آن‌ها استفاده شده است می‌توانند در این زمینه کارساز باشند. در فیلم استفاده‌ای هم از عنصر معمولا متداول فلاش بک در این جور موقعیت‌ها به عمل نیامده است تا بخش‌هایی از روایت را به خود اختصاص دهد. پس آنچه در این فضای خالی کارآمد است، نوعی تلاش معطوف به شعف است. موتیف ضبط تصویر و صدا که مارک قبل و بعد از هر فعالیتی بدان مبادرت می‌ورزد، یکی از بهترین ایده‌ها برای گسترش این موضوع است. مارک کل کارهایی که در طول یک سال و نیم اقامتش در مریخ انجام می‌دهد، عبارت از سهمیه بندی غذا، تولید آب، پرورش گیاه و کشت سیب زمینی، راه اندازی سفینه قدیمی مدفون زیر خاک، برقراری رابطه مخابراتی با زمین و نهایتا عزیمت از مریخ است، اما همه این فعالیت‌ها اگر بدون درنظر گرفتن تمهید صحبت با خود از طریق ضبط دوربین می‌بود، فیلم شکست مهلکی می‌خورد. صحبت‌های شوخ و شنگ مارک، جدا از آنکه کارکرد تبیین داده‌های درام را بر عهده دارد، نوعی فضای صمیمانه بین فیلم و مخاطبش می‌آفریند و به جای القای رعب ناشی از حضور تک و تنها در مریخ، به افزایش همدلی بیننده با قهرمان داستان کمک می‌کند. البته خوشبختانه این سرخوشی منجر به الکی خوشی نشده است و در قسمت‌هایی از فیلم به درستی وحشت و گریه و یأس مارک را هم شاهد هستیم، منتها استراتژی اصلی فیلم که در رسیدن به مفهوم امید و استقامت است، با همین رویکرد شمایل درست به خود گرفته است. شوخی با فضولات انسانی‌ای که کود کشت سیب زمینی‌ها هستند، شوخی تقابل شلختگی پسرک رنگین پوست فنی کار با عصاقورت دادگی مدیران ناسا، شوخی تقابل پیش بینی کارمندان ناسا درباره افسردگی مارک و کات به صحنه بعدی که مارک دارد با یک موزیک تند پایکوبی می‌کند، شوخی نامگذاری ماموریت فضایی با استفاده از اصطلاحات کتاب ارباب حلقه ها و... از جمله همین فضا‌ها هستند. اما یکی از بهترین شوخی‌های فیلم، بازی با موسیقی‌های مورد علاقه فرمانده سفینه، ملیسا لویس (جسیکا چاستین) است که حالا مارک ناچار است به عنوان تنها منبع شنیداری موسیقیایی ازشان استفاده کند و اغلب هم به نظرش بدآهنگ هستند. این مایه رفته رفته از قالب یک شوخی صرف فرا‌تر می‌رود و در جاهایی کاربرد عمیق تری پیدا می‌کند؛ مثل جایی که مارک از یک منبع اتمی برای راه اندازی سطح نورد و تامین گرمای محیط استفاده می‌کند و ترانه‌ای هم که همزمان با این استفاده گوش می‌کند، عبارت «من امشب به یه چیز داغ و آتشین احتیاج دارم» را دربردارد! (قرینه با آتشین بودن منبع اتمی)، و یا در اواخر ماجرا که مارک سرانجام نجات پیدا می‌کند و با لباس فضانوردی در آغوش الیسا می‌افتد (ه‌مان الیسایی که در آغاز ناخواسته او را جا گذاشته بود)، به جای هر دیالوگ سانتی مانتال مقتضی این جور صحنه‌های پراحساس، باز سر شوخی با آن ترانه‌های مزخرف را باز می‌کند و اجازه انحراف روایی را به متن نمی‌دهد.

مریخی جزو آثار شاخص اسکات نیست، اما فیلمی است که اهمیت داستان گویی و تداوم روال منسجمش را درک کرده و مخاطبش را در‌‌ همان محدوده دو ساعت به خوبی سرگرم و مهیج می‌کند. این اصلی ترین وظیفه سینما است.

مطلب بالا در شماره 506 ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/٢