مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

نگاهی به جست‌و‌جو ساخته‌ی میشل هازاناویسیوس

جست‌وجو / The Search
نویسنده و کارگردان: میشل هازاناویسیوس، بازیگران: برنیس بژو (کارول)، آنت بنینگ (هلن)، ماکسیم امیلیانوف (کولیا) و... محصول فرانسه و گرجستان، ۲۰۱۴، ۱۴۹ دقیقه.
زنی که برای یک «ان‌جی‌او» کار می‌کند در چچن جنگ‌زده با پسرکی آشنا می‌شود و رابطه‌ای میان آن‌ها شکل می‌گیرد.

********

میشل هازاناویسیوس این بار بر خلاف فیلم صامت آرتیست به دنیای پرسروصدایی پا گذاشته است؛ دنیای شلوغ و خونین جنگ که از دل آن آوارگی و گم‌شدگی و جنایت بیرون می‌آید. جنگ دوم چچن این بار دست‌مایه‌ی سوژه‌پردازی فیلم‌ساز فرانسوی است؛ جنگی که محدود به دامنه‌های نزاع روسیه و چچن نشد و از بطنش، بخشی از جریان‌های افراطی امروزی دنیای اسلام - که گروه‌هایی هم‌چون داعش علمدارش شده‌اند - عینیت پیدا کردند. اما هازاناویسیوس چندان کاری به این پیامد‌ها ندارد. او حتی به تبار‌شناسی جنگ هم نمی‌پردازد و فارغ از انگیزه‌های نژادی، تاریخی، اقتصادی و ایدئولوژیک این نزاع (که رو به یکی‌دو قرن پیشین می‌برد) صرفاً دوربینش را در لابه‌لای چند شخصیت تیپیکال مربوط به فیلم‌های زیرژانر تبعات جنگ می‌گرداند. از این رو می‌شد این داستان را در هر زمینه و جبهه و مقطع دیگری هم پی‌ریزی کرد و آب هم از آب تکان نخورد. این به آن معنی است که فیلم هیچ آبشخوری از فضای بومی سوژه‌اش ندارد و در سطحی عقیم و ناکارآمد، قصه‌ای را تعریف می‌کند که می‌توانست با اندکی تغییر در برخی جزییات بی‌اهمیت، در دو جنگ جهانی معروف یا نبرد ویتنام و آمریکا یا درگیری‌های خونین بالکان هم رخ دهد.
فیلم ظاهری روشنفکرانه و پیشرو دارد، اما در عمق خود از روایتی سانتی‌مانتال فرا‌تر نمی‌رود. ظاهر هنری آن، به نوع روایت‌پردازی هازاناویسیوس برمی‌گردد که برآیندی از چند قصه‌ی به‌هم‌پیوسته را در روندی موازی حکایت می‌کند. قصه‌ی پسرکی چچنی (حاجی) که بعد از قتل والدینش به دست روس‌ها، دربه‌در می‌شود، داستان خواهر همین پسرک (رایسا) که در جست‌و‌جوی برادر گم‌شده‌اش است، داستان زنی (کارول) که کارمند بخش حقوق بشر اتحادیه‌ی اروپا است و مأمور است تا با اثبات جنایت‌های جنگی روس‌ها، توجه جهانیان را به مظلومیت آوارگان چچنی جلب کند، و نهایتاً داستان یک جوان روسی (کولیا) که بدون خواست خودش سر از ارتش روس و جبهه‌ی جنگ علیه چچن درمی‌آورد و به‌تدریج تبدیل به یک ماشین کشتار بی‌رحم می‌شود.


هازاناویسیوس این چهار داستان را در فراگردی موازی روایت می‌کند، اما در پایان دست به غافل‌گیری می‌زند و معلوم می‌شود که یکی از این داستان‌ها (داستان سرباز روس) به موازات بقیه رخ نداده است و خودش مقدمه‌ای برای شکل‌گیری داستان‌های برادر و خواهر چچنی و زن کار‌شناس اتحادیه‌ی اروپا بوده است. فیلم با حضور مدور سرباز جوان روس آغاز و فرجام می‌گیرد تا بر خلاف پایان خوش اثر (رسیدن خواهر و برادر به یکدیگر) نشانه‌ای باشد بر روند مداوم جنگ و فلاکت‌های ناشی از آن. اما انگار داستان همین سرباز برای فیلم‌ساز جذاب‌تر از بقیه‌ی آدم‌های فیلم بوده است، چه آن‌که تنها مسیر دراماتیک این آدم قابل‌تأمل و باورپذیر جلوه می‌کند و داستان‌های دیگر به رغم ظاهر پروپیمان‌شان خالی از سنجه‌های درست دراماتیک و موقعیتی هستند.
روایت کولیا به عنوان جوانی نوزده‌ساله که با بهانه‌گیری پلیس روسیه بر سر به همراه داشتن مواد مخدر، سروکارش ناگهان به سربازخانه و جبهه می‌افتد و دشواری‌های موقعیتی آن‌جا در تحقیر شخصیت و تهدید جان و تنبیه بدن و تضییع حیثیت، حال‌وهوای معصومانه‌ی اولیه‌اش را به اضمحلال می‌کشاند و تبدیلش می‌کند به یک سادیست افسارگسیخته که از کشتار بی‌گناهان و غیرنظامیان و فیلم‌برداری از سبعیت هم‌رزمانش لذت هم می‌برد؛ این روایت پذیرفتنی و جذاب است تا آن‌جا که می‌شد آرزو کرد ‌ای کاش هازاناویسیوس از سه قصه‌ی دیگرش صرف نظر و با کمی گسترش و تعمیق، این اپیزود را پربار‌تر می‌کرد. مقطع‌هایی مانند شست‌وشوی جسد سربازان که به قتلی مشکوک جان باخته‌اند و وانمود کردن به این‌که در جبهه‌ی جنگ کشته شده‌اند، حرف زدنش با اجساد، کتک خوردنش از مافوق و الزامش به رفتارهای ناهنجار، خوابیدن زیر بالگرد در حال صعود و... به مثابه پله‌هایی تدریجی هستند که حکایت این سرباز را پربار‌تر و متقاعدکننده‌تر می‌کنند.
اما سه داستان دیگر بیش‌تر از آن‌که روی عمق‌شان کار شده باشد، کش داده شده‌اند و با یک سرهم‌بندی هندی‌وار (رسیدن تصادفی خواهر و برادر به یکدیگر در آخرین لحظات) هم به فرجام می‌رسند؛ این‌که این پسرک ده‌ساله با نوزادی در آغوش، جاده‌ای طولانی را با هدفی نامعلوم طی کند، البته موقعیتی زیباست و فیلم‌بردار هم نمودهای جذابی را از حضور پسرک در مسیر ثبت کرده است، اما ماجرا در حد همین ایده و نهایتاً چند تصویر گیرا باقی می‌ماند و به فعلیت هنری دست پیدا نمی‌کند. او بعد از چند استقرار و گریز، طبق روندی قابل‌پیش‌بینی، گذرش به کارول می‌افتد و او هم با کمی محبت و اطعام و موسیقی و رقص و نقاشی و تبادل لغات زبان (که برای ما ایرانی‌ها این آخری اغلب یادآور مبادله‌ی واژگان زبانی بین نایی و باشو در فیلم معروف بیضایی است)، مهر دل پسرک را به دست می‌آورد و البته از وظیفه‌ی انسانی‌اش در بیدارسازی وجدان همگانی هم در صحنه‌هایی به‌شدت شعاری و ژورنالیستی (مانند سکانسی که در نشست اتحادیه‌ی اروپا در حال سخنرانی درباره جنایت‌های جنگی روس‌هاست و اغلب حاضران هم در حال چرت یا مکالمه‌اند) غافل نمی‌ماند. از همه بر‌تر موقعیت خواهر (رایسا) است که بدون هیچ عقبه و عمق شخصیت‌پردازانه و دراماتیکی، فقط دنبال برادرش می‌گردد که آخر هم به آرزویش می‌رسد.
جست‌و‌جو اثری فاقد روح زمانه‌اش است. شاید اگر این فیلم در‌‌ همان زمان اوج نزاع‌های چچن و روسیه در دوران زمامداری بوریس یلتسین ساخته می‌شد، دست‌کم در ابعاد رسانه‌ای می‌توانست مؤثر باشد. اما اکنون در زمانه‌ی رشد جریان‌های رادیکال اسلامی در منطقه که یکی از ریشه‌های مکانی‌اش هم به داغستان و چچن معطوف است، تمرکز بر چنین ایده‌ای، بدسلیقگی مثال‌زدنی‌ای است. شاید لازم بود هازاناویسیوس قبل از ساخت فیلم، اثر هم‌نام دیگری درباره کمک یک مرد به یک کودک در یافتن خانواده‌اش در فضای جنگ یعنی جست‌و‌جو اثر فرد زینِمان (۱۹۴۸) را دقیق‌تر می‌دید و بیش‌تر به ارزش داده‌ها و بضاعت‌های دراماتیک سینما پی می‌برد. جست‌و‌جوی هازاناویسیوس، عاری از عنصر جست‌و‌جو و کندوکاو در شخصیت، موقعیت و درام است.

مطلب بالا در سایت ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۳٠

توهم توهین در سریال شهرزاد

قطعا در بخش‌های خبری تلویزیون بار‌ها دیده‌اید که از قول برخی چهره‌های سیاسی کشورهای متخاصم و یا مخالف (از نتانیاهو گرفته تا عادل الجبیر)، صحبت‌هایی نامطلوب علیه شخصیت‌ها و هنجارهای سیاسی کشورمان پخش شده است. آیا انعکاس این صحبت‌ها، به معنای توهین صدا و سیما به رجال و ارزش‌های حکومت جمهوری اسلامی ایران و همراهی و همدلی با آن سیاستمداران متخاصم خارجی است؟

لابد در برخی سریال‌ها و فیلم‌های تاریخی/مذهبی ملاحظه کرده‌اید که از زبان چهره‌های منفی‌ای همچون یزید و ابن زیاد و ابوسفیان و... سخنانی ناروا بر ضد ارزش‌های شیعی و مناسبات اهل بیت گفته می‌شود. آیا پخش این دیالوگ‌ها به معنای ضدیت کارگردان و بازیگر آن فیلم و سریال با مکتب ائمه اطهار است؟

 بابت طرح این دو پرسش ساده که جواب‌هایی بسیار بدیهی دارند، از خواننده باشعور مطلب پوزش می‌طلبم؛ ولی متاسفانه گاهی اوقات فضاسازی‌هایی هوش ربا در قبال تولیدات فرهنگی و هنری به وجود می‌آید که جز توسل به این مثال‌های بدوی، راه دیگری برای پاسخ به ذهن متبادر نمی‌شود.

آنچه اخیرا در قبال مجموعه شهرزاد تبدیل به غائله‌ای نابخردانه شده است، نمونه‌ای از این جریان غریب است. ماجرا خیلی ساده است: یکی از شخصیت‌های داستان (که زنی نازپرورده و پرافاده و در عین حال به دلیل هوو نازل شدن بر سرش، رقت انگیز است) برخلاف میلش مجبور به مسافرت به کرمان می‌شود و در بازگشت از آن منطقه با عبارت‌هایی نامطبوع یاد می‌کند. این عبارت‌های نامطبوع، دلالت بر حس انگیزشی او در مسیر درام دارد.

این یک فیلم مستند درباره کرمان‌شناسی و مردم‌شناسی آن دیار نیست که قرار باشد تک تک جملاتش ناظر به واقعیت باشد؛ بلکه فیلمی داستانی است و در داستان بر حسب شخصیت‌های منفی و مثبت و اتفاقات گوارا و ناگوار و موقعیت‌های پرفراز و نشیب روایت، در هر مقطع دیالوگ‌هایی متناسب با فضای درام (و نه واقعیت بیرون از چارچوب داستان) ادا می‌شود.

اتفافا اینکه شخصیتی در ابعاد این زن، قرار باشد در بازگشت از سفر اجباری‌اش به کرمان، از این شهر (و هر شهر دیگری که رفتنش به آنجا با اجبار و اکراه و در اثر رویدادی تلخ در زندگی زناشویی بوده باشد) کلی تعریف و تمجید کند، فضایی پرمضحکه و تصنعی شکل خواهد گرفت و عملا توهین به شعور مخاطب (از جمله مخاطبان کرمانی) خواهد بود. 
از سوی دیگر شهرزاد یک سریال است.

در بررسی یک سریال، هیچ‌گاه با استناد به یک دیالوگ و نما و حتی قسمت، نتایج قطعی گرفته نمی‌شود و حتی ما منتقد‌ها هم از نوشتن نقد تا قبل از اتمام آن ابا داریم و نهایتا اگر هم قرار باشد چیزی به بهانه‌اش بنگاریم، مطالبی کلی خواهد بود و نقد به معنای درست ترش را به فرجام ماجرا موکول خواهیم کرد. این روند در خصوص ماجراهایی مانند این جور غائله‌ها، بیشتر نمود دارد. سریال، کلیتی به هم پیوسته از حلقه‌های متصل به هم است و نمی‌توان با انگشت نهادن بر یکی، تمام پیکره را تحلیل کرد.

پاسخ دراماتیک یک کنش یا دیالوگ یا موقعیت، ممکن است در قسمتی دیگری از سریال با کنش و صحبت و وضعیت دیگری داده شود. نمی‌توان لا اله را علم یزید کرد و از آن پیراهن عثمان بافت و الا الله ش را نادیده گرفت. چنین رویکردی یا ناشی از جهل است و یا غرض ورزی که در هر دو حالت نامطلوب است. عبارت «توهین»، مفهوم حقوقی و واژگانی خاص خود را دارد و اگر قرار باشد بدون در نظر گرفتن نمودهای بدیهی شعور هنری و درک فرهنگی از اقتضائات ماهوی یک پدیده، از این مفهوم استفاده‌های دم دستی به عمل آید، هیچ بنایی روی بنای دیگر بند نخواهد شد.

اگر قرار بر این روند باشد پس فردوسی بزرگ هم محکوم است به توهین به اقوام ترک زبان در این بیت از شاهنامه که: 
بود ترک، بد طینت و دیو زاد/ که نام پدرشان ندارند یاد
در حالی که این بیت از زبان یکی از شخصیت‌های حاضر در مجلس بین سیاوش و رستم ابراز می‌شود و ناظر به عقیده خود فردوسی نیست. 
سعدی نیز ابیاتی مشابه درباره این قوم دارد:


ندانی کــــه مـن در اقالیم غربت/چـــرا روزگاری بــکـــــــردم درنــگــــی
برون رفتم از ننگ ترکان که دیدم/جهان درهم افتاده چون موی زنگی
همــــه ادمی‌زاده بودند لیکــــــن/چـو گرگــان بخونخوارگی تیزچنگی


اما توصیف سعدی نه ناظر به کلیت رفتاری و نژادی ترکان، بلکه ناشی از حس حضور در مناسبات خصمانه حکومت‌های وقت و زمانه‌اش بوده است.


نظامی گنجوی نیز در شعری می‌سراید: 
ترکی صفت وفای ما نیست /ترکانه سخن سزای ما نیست


که البته این نکته نه عقیده خود این شاعر، بلکه جمله‌ای است از جانب پادشاه زمانه‌اش که می‌خواست خود را از شباهت با فردی همچون محمود غزنوی مبرا سازد.


از این دست مثال‌ها در ادبیات و شعر ایران کم نیست و اگر قرار باشد نگاهی همچون غوغامداران بر سر سریال شهرزاد بدان‌ها داشت؛ لاجرم از فردا باید جواز انتشار شاهنامه و بوستان و گلستان و... هم باطل شود. آثار هنری، معیار و مبنایی جدا از سنجه‌های ارزیابی سایر پدیده‌های بشری دارند و کم هوشی فراوانی می‌طلبد تا فارغ از اقتضائات این چنینی، حکم به تنبیه و تهدید و درفش و داغ داده شود.


******

اما چرا هر از چندگاهی در قبال برخی آثار هنری از جمله فیلم ها و سریال ها، با استناد به مناسبات مربوط به لهجه و قومیت و شهر و نژاد و...این نوع غائله ها برپا می شود؟ و حتی فراتر از آن، گاهی تعصبات شغلی و صنفی هم به میان می آید و با استناد به این که مثلا فلان شخصیت منفی بهمان سریال فلان شغل را دارد، پس این سریال به همه شاغلان آن صنف توهین کرده است. این حس و میل فراوان به توهین یابی در برخی از اقشار جامعه ما از کجا نشأت می گیرد؟

نماینده مردم کرمان در مجلس

پیش از این نگارنده در یادداشتی مندرج در ماهنامه فیلم که به بهانه غائله برخی پزشکان در برابر سریال مهران مدیری نوشته شده بود، اشاراتی اجمالی را مطرح کرده بود از آن جمله که موارد پرشماری در پیشینه‌های تاریخ و فرهنگ و حکومت و اقتصاد و باورهای اجتماعی دست به دست هم داده است تا در بسیاری از پیکره‌های گروهی جامعه ما، تشخص هویتی، نه با اثبات و ایجاب، بلکه با توهم توهین شدگی و تهاجم یافتگی، اعتبار پیدا کند.

گویی برخی از مردمان و حتی گروه‌های مرجع ایشان، ناخواسته میل فراوان دارند تا از طرف جایی به ایشان توهین (ولو پنداری) شود و سپس با فریاد تظلم خواهی و اعتراض علیه آن توهین، مراتب اعتباری و هویتی خود را به اثبات رسانند. بسیاری از ما دربه در دنبال این هستیم که اثبات کنیم کسی به ما و هنجار‌ها و منافع گروهیمان، توهین یا حمله کرده است؛ آن‌گاه با نمایش تورم رگ گردن، حمیت گروهی خود را فریاد می‌زنیم و خیالمان راحت می‌شود که چقدر مهم هستیم. تعصب، خودبرتربینی، عدم اعتماد به نفس، فقدان اعتماد اجتماعی، و از همه مهم‌تر ضعف شدید در بینش اجتماعی و فرهنگی، به این جریان منحط بیشتر دامن زده است.


نگارنده ساکن و متولد تهران است و از ناحیه مادری نیز اصالت تهرانی دارد. اما چرا (و بسیاری دیگر از همشهریان) با وجود این همه تصویر منفی که از تهرانی ها - چه معاصر و چه قدیمی - در فیلم ها و سریال ها خلق می شود آزرده خاطر نمی شود؟ از لات های بی ناموسی که در فیلم های مسعود کیمیایی به تجاوز و تعدی به حق دیگران مشغولند تا علاف های کله پاچه خوری که در هزاردستان زنده یاد علی حاتمی جز کتک کاری و عیاشی کار دیگر بلد نبودند و در شهری مملو از کثافت و شپش و فلاکت به سر می بردند...

حالا تازه این تصویر تهران و  تهرانیان در آثار فیلمسازانی متشخص است؛ وگرنه نمودهایش در فیلم های دیگران که مثنوی هفتاد من است. شاید یکی از ابعاد این موضوع به ماجرای اقلیت/اکثریت یا مرکز/حاشیه معطوف باشد. متاسفانه فقدان یا کمبود رسیدگی های مقتضی به برخی مناطق غیر مرکز که نه مربوط به امروز و دیروز، بلکه معضلی ریشه ای از دهه های پیشین است، پتانسیلی متراکم و پربغض پرورش داده است که به محض بروز کوچکترین تلنگر، قابلیت فوران دارد و در صورت مهارنشدگی می تواند مسأله ساز باشد.

مقصر در این میان، نه لزوما آن تلنگر (که می تواند از اساس پندارآلود باشد)، بلکه در درجه اول، دامن زنندگان مسئول فضای همچنان تبعیض آلود بین مرکز و حاشیه هستند و در درجه دوم، متولیان فرهنگی ای که می توانند در آگاه سازی و بهبود اندیشه فرهنگی و هنری مردمان موثر باشند و عملا کاری انجام نمی دهند؛ که بیش از همه، مدیران مربوط دستگاه رادیو و تلویزیون به دلیل برد وسیع رسانه ای شان متهم در این نوع کوتاهی ها به شمار می آیند.


نکته دیگر نیز برمی گردد به ماهیگیری از آب های گل آلود. معمولا افرادی که در پی بقای مقام و منصب خود در جایگاه هایی هستند که نیاز شدید به رأی های محلی و اقلیمی دارد، مترصد خودنمایی و خودجلوه گری در این جور موقعیت ها هستند تا مثلا اثبات کنند که چقدر برای حوزه های متبوع خویش اهمیت فراوان قائلند؛ فارغ از این که اگر سابقه و صبغه برخی از ایشان در همین منصب و مناصب پیشین کندوکاو شود؛ آن گاه روشن خواهد شد که چه شاهکارهایی برای خلق الله (چه در حوزه عموم مردم و چه در نواحی اقلیمی خویش) به جا نهاده اند و وجدان شان هم به آسودگی خفته است.

مطلب بالا در خبرآنلاین درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/٩/٢۸

حکایت شب و قصه های هزار و یک شب

 

تماشای صرف ۵ قسمت ابتدایی از مجموعه‌ای داستانی، امکان قضاوت و تحلیل را به شکل درست و کامل فراهم نمی‌آورد و هر نوع نظری می‌تواند در ادامه پخش سریال، با توجه به فراز و نشیب جاری در متن آن، با نقض خود مواجه شود. اما اگر قرار باشد بن مایه تحلیل بر مبنای همین ۵ قسمت نخست قرار گیرد، شاید بتوان اشاراتی را مطرح کرد. گفته‌اند که سریال شهرزاد با توفیق استقبال مخاطب مواجه بوده است و این موضوع، در شرایطی که محصولات سامانه شبکه خانگی در ایران، چندان با اقبال تماشاگران عام و خاص (منتقدان) همراه نیست، تا حدی به غافلگیری منجر و خواه ناخواه کنجکاوی در باب ریشه یابی این اقبال شکل می‌گیرد. چند نکته شتاب آلود در برابر این کنجکاوی قابل طرح است:

۱-      درشهرزاد از برخی چهره‌های سینمایی (شهاب حسینی، ترانه علیدوستی، علی نصیریان) استفاده قابل توجهی به عمل آمده است؛ استفاده‌ای که تاکنون در محصولات شبکه خانگی سابقه نداشته است و عمدتا به حضور برخی چهره‌های ثابت تلویزیونی و یا ستارگان خوش رنگ و لعاب سینمایی ولی عاری از توان و استعداد هنری محدود و معطوف بوده است. هوش حسن فتحی در ترکیب چهره‌های تازه (در مقیاس شبکه خانگی) با شمایل‌های آشنا‌تر، جذابیت متن را افزون ساخته است. این تنوع چهره‌های در عرصه بازیگری، آن هم در نقش‌هایی جاافتاده و منطبق با اصول درست شخصیت‌پردازی، امتیازی است که کمتر مجموعه‌های مشابه در فضای شبکه نمایش خانگی دارند.

۲-      حسن فتحی قصه گوی خوبی است و می‌داند چگونه با اوج و فرودهای مقتضیِ پیشبرد درام در بستر روایت، علاقه و کنجکاوی و تعلیق را در مخاطبی که تشنه قصه گویی در برهوت جاری سینما و تلویزیون ایران است پرورش دهد. بسیاری از سریال‌های پیشین این شبکه، بیش از آنکه قصه‌پرداز بوده باشند، صرفا حکایت‌هایی پراکنده در قسمت‌هایی متوالی تعریف می‌کردند و مقید به رعایت اصول درست داستان‌پردازی نبوده‌اند. در این ۵ قسمت اول، نحوه معرفی آدم‌ها، نقب زدن به گذشته‌‌هایشان، بازی با فضای انگیزشی جاری در کنش‌های کارکتر‌ها، طرح به موقع تعلیق‌های مقطعی و معماهای داستانی در بینابین فصل‌های مختلف، بهره گیری از عنصر سببیت، و... نشان می‌دهد اهمیت مولفان متن به مقوله داستان، جدی‌تر از نمونه‌های پیشین بوده است. حضور نغمه ثمینی به عنوان یکی از فعالان جدی عرصه نمایش با سابقه‌ای خوشیاد در عرصه نقد فیلم و تئا‌تر و... به این پتانسیل بسیار افزوده است.

۳-      بستر سریال شهرزاد تاریخ است که در بحبوحه وقایع بعد از کودتای ۲۸ مرداد شکل گرفته است؛ اما نگاه فتحی به تاریخ، نه همچون برخی فیلمسازان و سریال سازان این عرصه، محدود به تمرکز ایدئولوژیک و بسته روی شخصیت‌های واقعی تاریخی، بلکه درآمیخته به عنصر خیال و داستان با بهره گیری درست از روح و مفهوم تاریخ است. مخاطب در مواجهه با این فضا، دیگر ناچار نیست به تماشای موقعیت‌های عصاقورت داده و تصنعی و غیرقابل انعطاف و رسمی‌ای بنشیند که پیش بینی فرجامشان سهل‌ترین کار است، بلکه دل به داستان می‌دهد تا از تاروپود آن به جوهره معنایی تاریخ جاری در متن سریال دست یابد.

۴-      اگر قرار بود این سریال با همین کیفیت در تلویزیون ساخته شود، نه فقط به مرحله پخش، که حتی به مرحله ساخت نیز نمی‌رسید. تنگ نگری‌های جاری در تلویزیون که هنوز طرح هر ایده‌ای را در هنر (و سینما و تلویزیون) به معنای ترویجش می‌انگارد و هر اشاره‌ای مبهم و چندمعنا را دال بر توطئه و نفوذ و فتنه می‌داند و بیش از تأمل در هنر و اندیشه، سوار بر موج مصلحت و سیاست است و حاضر نیست از کلیشه‌های رسمی و تثبیت (و بلکه رسوب) یافته فرمی و محتوایی ذره‌ای عدول کند، ظرفیت خلق شهرزاد را در این رسانه به حداقل می‌رساند. مخاطب در برابر شهرزاد، بسیار بیشتر از نمونه‌های متاثر از فضای کلیشه ای/رسمی، امکان باور موقعیت‌ها را دارد و فضای داستان و آدم‌هایش، ملموس‌تر به نظر می‌آیند. این نکته اندک و خردی در راستای جذب مخاطب نیست.

۵-      بازنمایی تاریخ در سینما و تلویزیون و تئا‌تر و... صرفا به مقوله سرگرمی محدود نیست و پتانسیل‌های معنایی مضاعفی در آنجاری است. نقب در تاریخ و احیای مختصاتی از آن در زمانه معاصر، دیزالو حال در گذشته است و تماشاگر را متوجه انطباق‌ها و این همانی‌ها و تفاوت‌ها و شباهت‌هایی می‌سازد که تأمل درباره‌شان، هم جایگاه محتوایی سریال را بالا می‌برد و هم مخاطب را در ساحتی فرا‌تر از عرصه صرف اینترتینمنت قرار می‌دهد. شهرزاد تاریخ را صرفا بر اساس قصه‌اش تعریف نمی‌کند، بلکه در روند قصه، تاریخ را احضار می‌کند و به کنار زمان جاری می‌نشاند.

۶-      انطباق دلنشین تاریخ مقطع کودتای ضدملی ۲۸ مرداد با ملودرامی بومی درباره جدایی دو دلداده و محکوم بودنشان به تحمل شرایطی دشوار، یکی از مهم‌ترین امتیازهای سریال شهرزاد است. در واقع بین عنصر محیطی/زمانی سریال با عنصر دراماتیکش، پیوندی ارگانیک برقرار شده است و درام در عین وجود مستقلش، سایه‌ای نمادین از واقعیت تاریخی هم هست.‌‌ همان طور که فراق بین دو جوان عاشق داستان به دست ارشد شبکه‌ای محفلی رقم می‌خورد، جدایی ملت از دولت هم در میانه سال ۱۳۳۲ توسط قدرت‌های بزرگ و با اجرای دست نشاندگان داخلی شکل می‌گیرد. تلفیق درست وجوه بیرونی و درونی داستان، جذب مخاطب را افزون می‌سازد.

۷-      حسن فتحی در این سریال، زبان و گویش درست تری در مقایسه با برخی آثار قبلی‌اش برگزیده است و با فاصله گرفتن از برخی عبارات منطنطن و مسجع در دیالوگ نویسی، به روان نویسی مناسبی روی آورده است و همین به متقاعدنمایی بیشتر شخصیت‌ها و موقعیت‌ها در متن داستان انجامیده است. در عین حال، با انتخاب تکیه کلام‌های خاص برای برخی شخصیت‌ها که در تناسب با موقعیت و جنسیت و سواد و شغلشان است، از بهره گیری درست از فرهنگ فولکلور و بومی هم رویگردان نبوده است و اوضاع گویشی متن، شکل و شمایل متعادلی به خود گرفته است.

مطلب بالا در ماهنامه تجربه درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٤/٩/٢٥

فصل رهایی (نگاهی به فصل آخر فیلم بردمن)

 

بردمن حکایت یک والایش ناب هنری است که طی آن شخص هنرمند در گذر از افسردگی و شکست و سیطره و ناکامی و نوستالژی و محدودیت‌ها و انتقاد‌ها و... رفته‌رفته آرزو و واقعیتش یکی می‌شود و به مرزی فرا‌تر از حد وجودی‌اش می‌رسد. ریگان، شخصیت اصلی داستان، از‌‌ همان بدو ماجرا با انبوهی از موانع رو در رو است و جدا از دغدغه‌ی فراموش‌شدگی‌اش، درگیر یک بازیگر بی‌استعداد، فرزندی با سابقه‌ی اعتیاد که درکش نمی‌کند، همسری که ترکش کرده، معشوقی که با دروغ می‌خواهد مهر و محبتش را تثبیت کند، منتقدی که جز الصاق برچسب و انگ، هنر دیگری در تحلیل اثر هنری او ندارد، بازیگر پرمدعایی که با جلوه‌گری و خاطره دزدی و طبیعی‌نمایی می‌خواهد مرکز ثقل صحنه‌ی نمایش باشد، مدیری اجرایی که بیش‌تر نگران سود و سرمایه است تا اعتبار هنری و... اگر قرار باشد فصل بر‌تر این فیلم‌نامه را در همین مسیر جست‌و‌جو کنیم، ناگزیر نقطه‌ی اوج این درام را باید در نظر گرفت که در بخش انتهایی متن واقع شده است.
فصل آخر فیلم‌نامه، یعنی سکانس بیمارستان، در پی اقدام جنون‌آمیز ریگان در شلیک کردن به خودش روی صحنه‌ی نمایش ترسیم شده است. در بین این دو فصل، سلسله موقعیت‌های نامربوطی لحاظ شده‌اند، از قبیل گذر شهاب سنگی از آسمان، لاشه‌های عروس دریایی در ساحل یا یک اتاق خواب مشرف به پنجره، که گویی همگی از خاطرات و کابوس‌ها و رؤیاهای ریگان آمده‌اند. با این لحظه‌های پراکنده و متشتت، قرار است مخاطب وارد اصلی‌ترین مرحله‌ی تجربه ریگان در این مدت محدود (اجرای نمایش) شود که تصعید روان او در گذر از یک فرایند دشوار زیستی را تشکیل می‌دهد. سکانس بیمارستان از چند جهت نمودی ویژه در کل متن دارد.
اول این‌که برای نخستین بار، قالب سکانس در این صحنه جلوه‌ی متداول پیدا می‌کند و از تمهید پلان‌سکانس که در فصول قبلی گاه به شکل طبیعی و ‌گاه بر اساس تمهیدات فنی/ گرافیکی تعبیه شده بود، در این‌جا صرف نظر شده است. بله... این یک تمهید اجرایی است و ممکن است ربط مستقیم به فیلم‌نامه نداشته باشد، ولی به نظر می‌رسد نفس مقدمه‌چینی با آن نماهای گذرا از شهاب و دریا و اتاق خواب، فی‌نفسه موقعیت مجزای این سکانس را از روندهای پیشین متن عنوان کرده باشد.
دوم این‌که این فصل، بسیار یادآور فصل اول فیلم است. در هر دو سکانس اتاقی محدود وجود دارد و پنجره‌ای که ریگان رو به رویش قرار گرفته است. انگار این قرینگی، دلالت بر به فرجام رسیدن آغازی دارد که شخصیت اصلی داستان را در فراگرد دشوار میانه‌اش، به پختگی رسانده است. این تقارن با حضور دختر ریگان به کمال می‌رسد. در فصل نخست، ریگان از طریق لپ‌تاپ متصل به وب‌کم، از دختر می‌خواهد نوع خاصی از گل را برایش بخرد و دختر هم در بازار گل‌فروشی با بدخلقی جواب پدر را می‌دهد. اما حالا در فصل واپسین، دختر‌‌ همان نوع گل را خریده است و تقدیم پدر می‌کند.

سوم این‌که در این فصل برای اولین بار، ریگان بر شمایل ذهنی‌اش (مرد پرنده) غلبه و تفوق پیدا کرده است. این شمایل که در قسمت‌های قبلی فیلم، از موضعی بر‌تر دائم در حال وسوسه و سرزنش ریگان بود، حالا در این فصل بی‌هیچ حرفی روی توالت نشسته است و کارش را می‌کند؛ و برعکس، ریگان با موقعیتی بر‌تر نسبت به او، در حال باز کردن باندهای صورتش است؛ باندهایی که بی‌شباهت به نقاب مرد پرنده‌ای نبود. ریگان حالا دیگر مستقل از سایه‌ی سنگین ذهنش هم شده است و دیگر نیازی به این توهم ندارد.
چهارم این‌که برای اولین بار در این فصل، او زمانی که از پنجره به بیرون می‌پرد، دیگر بر خلاف نمونه‌های قبلی که همراه با تخیلات مرد از صحنه دور می‌شدیم و با او همراهی می‌کردیم، این‌جا دیگر تخیلات را از دریچه‌ی ذهن او نمی‌بینیم و نگاه سوبژکتیو حاکم بر صحنه‌های قبلی، این‌جا شمایل ابژه به خود می‌گیرد و در کنار دختر او که لبخند بر لب، جایی را میانه‌ی آسمان می‌نگرد و می‌خندد، قرار می‌گیریم. حالا دیگر تخیلات و رؤیا‌ها و آرزوهای هنرمند، نمود عینی یافته است و قدرت درکش توسط دیگران حاصل شده است. حالا دیگر هنر ناب هنرمند، فارغ از وجود خود او، زنده است. پرش نهایی او نه مرگ، که رهایی هنرمند را رقم می‌زند.
این پاداش هنرمندی است که در مواجهه با همه‌ی موانع، سرانجام ذات بی‌پیرایه‌ی خود را عریان ساخت و با یگانه‌سازی خود و نقش و محیط پیرامون و اکسسوار و... توانست آرزوی دیرینه‌ی خود را محقق سازد و به نقطه‌ی کاتارسیس خویش نائل آید.

مطلب بالا در سایت ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۱٦

اضمحلال: نگاهی به سریال «ساوت‌کلیف»

ساوت‌کلیف/ Southcliffe
کارگردان: شان درکین، نویسنده: تونی گریسونی، مدیر فیلم‌برداری: ماتیاس اردلی، تدوین: ویکتوریا بویدل و دانیل گرینوی، بازیگران: روری کینیر (دیوید وایت‌هِد)، شان هریس (استیون مورتن)، شرلی هندرسن (کلر سالتر)، ادی مارسن (اندرو سالتر) و... محصول ۲۰۱۳ انگلیس، چهار قسمت ۶۰ دقیقه‌ای (۲۴۰ دقیقه).
یک کارگر محلی همه‌فن‌حریف به نام استیون مورتن با سرباز جوانی با نام کریس کوپر آشنا می‌شود که تازه از افغانستان به خانه بازگشته است. استیون از کریس دعوت می‌کند تا در یک مأموریت تمرینی او را همراهی کند. مورتن خودش را به عنوان سرباز سابق اس‌ای‌اس معرفی می‌کند. اما کوپر بعداً متوجه می‌شود که این موضوع واقعیت ندارد و یک ادعای دروغین بیش نبوده است. او با عمویش درسی به مورتن می‌دهند و حسابی او را تحقیر می‌کنند. صبح روز بعد مورتن راه می‌افتد و هر کسی را که گیر می‌آورد می‌کشد. او با مادر سال‌خورده و بیمار خودش آغاز می‌کند که پیش از این از او مراقبت می‌کرده است.


 ساوت‌کلیف یک مینی‌سریال انگلیسی است که ماجرایش در شهری کوچک و خیالی واقع در این کشور می‌گذرد، اما نوع روابط و بافت جامعه و آدم‌هایش به‌شدت واقعی است. داستان با لحظه‌ای کوبنده شروع می‌شود: پیرزنی در حال رسیدگی به باغچه‌ی کوچک جلوی منزلش است که شلیک گلوله‌ای، شکمش را می‌شکافد و می‌کشدش؛ و بعداً معلوم می‌شود که پیرزن یکی از ده‌ها قربانی‌ای است که در عرض یک روز مورد حمله و کشتار جمعی یک مرد روان‌پریش ساکن‌‌ همان شهرستان قرار گرفتند. کل چهار قسمت این سریال به ریشه‌یابی و تحلیل و نمایش پیامدهای این جنایت فاجعه‌بار می‌پردازد و این‌که چه‌طور در داخل شهرستانی کوچک و روستایی، با وجود مراودات صمیمانه و بی‌غل‌وغش ساکنان ساده‌اش، یک‌باره چنین قتل عام خشونت‌باری انجام می‌شود.
مجموعهی ساوت‌کلیف چند امتیاز دارد: نخست آن‌که با توجه به قسمت‌های محدود سریال، آب به فضای داستان بسته نشده است و شخصیت‌های ماجرا (خبرنگار مأمور گزارش قتل و قربانیان و خانواده‌‌های‌شان، و نیز شخص جانی) به فراخور فضای موقعیتی‌شان، مورد پردازش قرار گرفته‌اند. اگرچه‌ گاه در مورد برخی از آن‌ها (مثل کابوس ذهنی خبرنگار از دوران کودکی‌اش در این شهرستان یا سابقه‌ی جانی) می‌شد مناسبات عمیق‌تری را دنبال کرد؛ دوم آن‌که با توجه به نشانه‌هایی مانند اشاره به ماجرای بازگشت نظامیان مأمور در جنگ با افغانستان و خاورمیانه، ارتباط قابل تأملی بین یک جنگ ویرانگر و بی‌حاصل و از بین رفتن آرامش در دهکده‌ی کوچکی ده‌ها فرسنگ دور‌تر شکل گرفته است و با همین ایده، اضمحلال پنهان انسانی ناشی از جنگ‌های بی‌حاصل را در تاروپود جا می‌دهد؛ سوم آن‌که با نقدی گزنده بر عنصر تحقیر، ریشه‌ی جنایت را واشکافی می‌کند. شخص جانی در اصل مردی منزوی است که با مادر علیل و پیرش زندگی می‌کند و با تعمیرات جزیی ساختمان امرار معاش می‌کند، اما از سوی اهالی دهکده دائماً و از راه‌های مختلف (از ندادن دستمزد گرفته تا گذاشتن لقب) مورد تحقیر قرار می‌گیرد و سرانجام رویه‌ی خشونت‌بار این تحقیر در واکنشی مهیب، پاسخ داده می‌شود.
سریال البته ضعف‌هایی هم دارد؛ از جمله نوع روایت غیرخطی‌اش در برخی قسمت‌ها که چندان کارایی ندارد و می‌شد به شکل عادی داستان‌گویی، موقعیت‌ها را بهتر تشریح کرد؛ و هم‌چنین پایان‌بندی سریال که تا حدی معلق و لق شکل گرفته است و اگر هم قرار بر پایان باز می‌بود، می‌شد با سروشکل قوام‌یافته‌تری داستان را به انتها رساند.

نکته‌هایی در حاشیه: ۱) این مینی‌سریال در بخش «ارائه‌ی ویژه»ی جشنواره بین‌المللی فیلم تورنتو ۲۰۱۳ به نمایش درآمد. ۲) ساوت‌کلیف در جوایز تلویزیونی بفتا در رشته‌های بهترین مینی‌سریال، بهترین بازیگر مرد مکمل و بهترین بازیگر زن مکمل نامزد شد و جایزه بهترین بازیگر مرد را برای شان هریس به ارمغان آورد.

مطلب بالا در سایت ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٤/٩/۱۳

یک مشکل غریب در وبلاگ من

چند روز است که وبلاگم دچار مشکلی غریب شده: چند ثانیه بعد از ورود به آن، صفحات دیگری جایگرینش می شوند. احتمالا به همین دلیل شما هم تا بیایید این پست را بخوانید، دیگر کار از کار گذشته است و صفحه غریب با نشانی ای غریب تر جایش را گرفته است!

هر کاری که به فکرم رسید انجام دادم؛ از تغییر قالب گرفته تا برخی تغییرات جزئی. حتی به این هم فکر کردم که نشانی وبلاگم را عوض کنم؛ اما در کمال تعجب دیدم که در بخش تنظیمات عمومی هم امکان تغییر آدرس وبلاگ وجود ندارد و هر چه در قسمت مزبور می خواهی حرفی را اضافه یا کم کنی، ممکن نیست.

به هر حال فعلا مستاصل مانده ام چه کنم. مدیریت پرشین بلاگ هم ماشاء الله چنان پاسخگو است که هر چه پیغام و پسغام  در بخش پشتیبانی و غیره برای شان می فرستم به ناخن انگشت کوچک پای چپ شان هم نمی گیرند و دریغ از جوابی ولو تک کلمه ای.

موضوع را در بین دوستان فیس بوکی هم مطرح کرده ام که اغلب به جای ارائه راه حل، برایم لایک زده اند!

حالا تا رفع احتمالی مشکل همین جور هستم دیگر. اگر دیدم هیچ خبری نشد ناچار باید سراغ بلاگفایی میهن بلاگی چیزی بروم. ظاهرا در این دیار در برابر مشکلات جوری برخورد می شود که چاره ای جز مهاجرت را برای فرد باقی نمی گذارند؛ حتی مهاجرت از سرویس دهنده وبلاگی به سرویس دهنده دیگر....

 

×××××

 

پی نوشت: مشکل با راهنمایی دوستان عزیزی که در فیس بوک و همین وبلاگ کامنت دادند حل شد. ممنون از محبت شان.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٤/٩/۱۳
تگ ها : کوفت ، درد ، مرض ، پرشین بلاگ