مهرخرد

یادداشت‌های سینمایی مهرزاد دانش

تمامیت زندگی: درباره موضوع دین و سبک زندگی در سینمای ایران

 

عنوان این مطلب برگرفته از نشستی است که نوزدهم مرداد در مدرسه‌ی ملی سینمای ایران برپا شد و نگارنده نیز از جمله مهمانان سخنران آن بود. به لحاظ این‌که انعکاس خبری مطالب عنوان‌شده بسیار نارس و حتی بعضاً مغایر با ماهیت معنایی اولیه بوده، در این نوشتار تلاش شده است تا با تنقیح سخنرانی و افزودن نکاتی دیگر، به چند پرسش جدی در این خصوص پرداخته شود.

 

۱- چه‌گونه می‌توان به تشخیص سبک زندگی دینی در فیلم‌های سینمایی واقف شد؟ این پرسش، سؤال دیگری را هم که حالت پیشینی دارد به ذهن متبادر می‌سازد: اصولاً مراد از سبک زندگی دینی چیست؟ در یک حالت ساده، می‌توان تمایزی را که در معیشت روزمره‌ی یک فرد متدین با یک فرد غیرمتدین وجود دارد، به عنوان شاخص این موضوع در نظر گرفت. ساعاتی که فرد متدین برای نمازهای روزانه‌اش در نظر می‌گیرد و قاعدتاً روی زمان خواب و استراحت و کار و تناول غذایش تأثیر دارد، مراوداتی که این شخص در برخورد با دیگران دارد و متأثر از نکاتی مانند حفظ حریم‌های شرعی (مثلاً مقابل جنس مخالف) است، نوع کلامی که به کار می‌گیرد تا مثلاً درآمیخته به هجوگویی و رکیک‌گویی و دروغ و غیبت نباشد، نوع پوششی که برمی‌گزیند و... از جمله‌ی این تمایزها می‌تواند باشد. تا این‌جا کار به نظر خیلی ساده می‌آید: بازتاب سینمایی همه‌ی این‌ها یا بعضی‌شان به اقتضای وجوه دراماتیک فیلم، می‌تواند مصداقی از نمایش سبک زندگی دینی در سینما باشد.

 

۲- اما موضوع به این سادگی نیست. در واقعیت عینی، سبک زندگی مقوله‌ای پیچیده است. این معنا تا حد بسیار زیادی، متأثر از هویت اجتماعی امروز ما است؛ هویتی که خود ترکیبی غریب از سه منشأ ایرانی، اسلامی و غربی است. این سه منشأ را البته می‌توان روی کاغذ و در عالم انتزاع از هم تفکیک کرد، ولی در بطن و متن معیشت، با وجود همه‌ی تضادها و تناقض‌ها، از آن‌جا که به‌شدت در هم تنیده شده‌اند، خیر. ما دیگر در زمانه‌ای زندگی نمی‌کنیم که از روی گردش ماه در آسمان و وضع افلاک روند زندگی‌مان رقم بخورد. پیشرفت حیرت‌انگیز فناوری و تفکیک‌پذیری‌های ساختاری نهادها در جوانب مختلف حمل‌ونقل، ارتباطات، خدمات اجتماعی، حکومت و دولت، روابط بین‌الملل، معاشرت‌ها، گذران اوقات فراغت، بهداشت، ثبت وقایع، اطلاع‌رسانی، اقتصاد، مدیریت و... ماهیت زندگی بسیاری از ما را تغییر داده است. این نکته بسیاری از فعالیت‌های دینی متدینان را تحت تأثیر قرار داده است؛ از صله‌ی ارحام (که قبلاً با رفت‌وآمد بود و حالا با وجود ابزارهایی هم‌چون تلگرام و... تبدیل به موقعیتی دیگر شده است) تا نحوه‌ی معاشرت زن و مرد در منازل (که قبلاً در عمارت‌های مشتمل بر «بیرونی/ اندرونی» جور دیگر بود و حالا در آپارتمان‌های کم‌وسعت کندویی‌شکل جور دیگر) تا معاشرت‌شان در خارج از منزل (که قبل از عمومیت یافتن مفهوم زن شاغل نوع دیگر بود و اکنون طرزی دیگر و همین البته روی کم‌وکیف نقش‌آفرینی زن و مرد در چارچوب خانواده هم تأثیر محسوس گذاشته است) و... در خصوص عرف ایرانی هم سخن بسیار است. به عنوان مثال تعدد زوجات سبکی مقبول در فرهنگ اسلامی است و در بسیاری از کشورهای عربی هم پذیرفته شده است و برای بانوان این مجامع هم اغلب طبیعی می‌نماید که شوهران‌شان چند همسر داشته باشند. اما این سبک برای بسیاری از بانوان ایرانی غیرقابل‌قبول است و در برابرش موضع می‌گیرند. این‌جا عرف ایرانی چیزی دیگر می‌گوید و سبک سنتی دینی چیز دیگر. مثال‌ها بسیارند و مجال برای تبیین این موضوع در مناسبات سینمایی، عاجل. هدف از این یادآوری‌ها آن است که سبک زندگی دینی، با توجه به درآمیزی پیچیده‌اش با دو مقوله‌ی مدرنیسم غربی و فرهنگ ایرانی در جامعه‌ی ما، فضای آنکادره و کاملاً انتزاعی‌ای ندارد که قرار باشد درباره بازتابش روی پرده‌ی سینما، نتیجه‌ی قطعی و احیاناً کاربردی گرفت. حالا به همین بیفزایید کژفهمی‌های رایج را در خصوص مصداق‌یابی‌های سبک زندگی دینی. چند سال قبل در جشنواره فیلم فجر مرد جوانی را دیدم که هنگام تماشای فیلم‌ها روی کاغذهایی متعلق به ارگانی خاص، یادداشت‌برداری‌های سریع و متراکمی انجام می‌دهد. از روی کنجکاوی نگاهی به دست‌نوشته‌هایش انداختم و دیدم که کلمه‌هایی مثل مبل و فرش و سفره را نوشته و جلوی‌شان علامت‌های متعدد می‌زند. کنجکاوی‌ام افزون شد و به‌ناچار فلسفه‌ی کار را ازش پرسیدم. جواب داد برای سازمان متبوعش در حال تحلیل محتوای فیلم‌های جشنواره در راستای سبک زندگی است. مبل و میز و صندلی سمبل زندگی غربی و روشنفکری است و فرش و روی زمین غذا خوردن سمبل زندگی دینی! هر فیلمی که در آن بیش‌تر روی مبل و میز تأکید شده باشد مروج سبک زندگی غربی است و بالعکس! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

 

۳- ایران کشور متنوعی به لحاظ زیست قومیت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون است و به تبع آن، سبک‌های زندگی نیز در آن بافت پرتنوعی دارد. یک اهوازی با یک تبریزی و یک رشتی با یک تهرانی و یک روستایی خراسانی با یک عشایر لرستانی، در نحوه‌ی زندگی بسیار متفاوتند. حتی در منطقه‌ای واحد هم‌چون شهر تهران، سبک زندگی فردی ساکن در خانی‌آباد می‌تواند متفاوت باشد با سبک زندگی کسی که در فرمانیه سکونت دارد. حتی نوع دینداری اینان هم با یکدیگر متفاوت است. در جنوب تهران سبک عزاداری حسینی بیش‌تر با دسته راه انداختن در معابر و نوحه‌خوانی‌های پرصدا همراه است اما در نقاط شمالی، عزاداری‌ها عمدتاً در محیط‌های دربسته و سربسته شکل می‌گیرد. سبک زندگی تنها بر اساس باور به یک دین متمایز نمی‌شود و چه‌بسا بیش از آن، متأثر از شاخص‌های طبقاتی، تحصیلاتی، شغلی، قومیتی و... است. در چنین فراگرد لایه‌مندی، چه‌گونه می‌توان با تکیه بر یک عنصر صرف به تبیین و احیاناً تجویز پرداخت؟

 

۴- خلط مبحث مهمی که توسط برخی معتقدان به ترویج سبک دینی در سینما به عمل می‌آید، این است که شعائری هم‌چون نماز و روزه و... را به مثابه سبک زندگی دینی برمی‌شمارند. این شعائر از جنس سبک زندگی نیستند؛ بلکه تکلیف و هنجار و ارزش دینی هستند. هنجار (Norm) و ارزش (Value) با سبک (Style) متفاوت هستند. سبک موضوعی بر حسب انتخاب فرد است که می‌تواند به‌سهولت هم عوض شود اما هنجار و ارزش موضوع‌هایی تجویزی هستند که در ادبیات دینی با نام واجب از آن‌ها یاد می‌شود. بازنمایی شعائر دینی در سینما، به موضوع هنجارهای دینی بیش‌تر مربوط است تا سبک زندگی دینی.

 

۵- سینما عرصه‌ی نمایش واقعیت‌های زندگی از معبر ذهن و خلاقیت و اندیشه‌ی هنرمند سینماگر است. واقعیت زندگی آدمیان، حتی متدینان، چنین نیست که از بام تا شام به ذکر خدا و عبادت و نیکوکاری سپری شود. ممکن است در طول روز چند فقره رفتار بر حسب ارزش‌های دینی و چند فقره رفتار ناهنجار از افراد سر بزند. تکلیف سینما با بازتاب این موضوع چیست؟ فقط رفتارهای مبتنی بر دین را منعکس کند؟ این موضوع به تخت شدن فضا و تک‌بعدی نشان دادن شخصیت و تصنعی بودن موقعیت منجر نمی‌شود؟ اگر کسی خواست فیلمی بر اساس زندگی یک خلافکار بسازد چه؟ سبک زندگی دینی کاملاً غایب خواهد شد؟

 

۶- مطلوب معتقدان به نمایش سبک زندگی دینی در سینما آن است که با این روند دین خدا ترویج می‌شود و مخاطبان به آموزه‌های دینی می‌گرایند. این گزاره از سینما صرفاً تلقی ابزاری دارد. سینما بیش از آن‌که جنبه‌ی ترویجی داشته باشد، جنبه‌ی آینه‌گونگی دارد. تا زمانی که مخاطب احساس نکند واقعیت‌های جامعه‌اش در پرده‌ی سینما (به تناسب بضاعت درام) بازتاب نیافته است، جذب آن نخواهد شد. سینما نهایتاً قادر است با بازنمایی واقعیت‌های موجود به مخاطبش تلنگری وارد آورد و او را به دغدغه و تأمل فراخواند، نه این‌که نمازخوان و روزه‌دار و باحجابش سازد. نمایش رفتارهای دینی تا جایی باورپذیر است که در کنار سایر رفتارهای رایج منعکس شود، نه آن‌که آگراندیسمان شود و بر حسب معیارهای گزینشی غیرسینمایی مورد تأکید قرار گیرد؛ که در این صورت مخاطب آن را پس خواهد زد و تأثیر معکوس خواهد گرفت. تا به حال این همه فیلم در صحنه‌های خود شعائر دینی و ایدئولوژیک گنجانده‌اند و این همه جشنواره‌ی موضوعی به آن‌ها جایزه‌های فراوان داده‌اند، کدام یک در ذهن تاریخی تماشاگر سینمای ایران باقی مانده‌اند، جز آن معدودی که هنرمندانه و به تناسب بافت درام از این فضاها بهره برده‌اند؟ از آیه‌الکرسی خواندن سکانس نهایی بازمانده گرفته تا نماز خواندن رزمنده در بوسنی در خاکستر سبز، از نذر شله‌زرد فیلم لیلا گرفته تا ارتباط هنرمندانه‌ی وبلاگ و نماز در سربه‌مهر، از زیارتگاه در قدمگاه گرفته تا استخاره‌های به همین سادگی و... جز این، روند مزبور راه به کاسبکاری و ریاکاری و فرصت‌طلبی خواهد گشود، همان سان که در معناسازی‌های پیشین هم‌چون سینمای دینی و سینمای معناگرا و سینمای استراتژیک و غیره هم چنین پتانسیل‌هایی تقویت شدند و نه ترویج خود دین.

 

۷- در سکانسی از جدایی نادر از سیمین نادر به منزل مادر همسرش می‌رود. در عمق نمای منزل، پدر سیمین در حال نماز خواندن است و در همان حال، نصاب ماهواره هم دارد کانال‌های جدید را روی دستگاه امتحان می‌کند. واقعیت زندگی امروز ما این است: سبک‌های مختلف زندگی در کنار هم قرار گرفته‌اند و هویت‌مان را چنین رقم می‌زنند. فیلم‌هایی می‌توانند این سبک‌ها را به‌خوبی نمایش دهند که وسعت هویت ایرانی امروز را درک کرده باشند. هر نوع روند گزینشی غیرسینمایی در این حوزه، ولو به نام‌های محترم و مقدس، محکوم به شکست است. سبک زندگی، در تمامیت زندگی معنا دارد.

مطلب بالا در سایت ماهنامه فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٧

شوخی نفرمایید (درباره فیلم دراکولا)

 

اگر خوابم میاد، به رغم افت ریتم در نیمه دوم، دست کم یک نیمه نخست جاندار و بامزه داشت، اگر رد کارپت با وجود پراکندگی داستان، لااقل چندین شوخی پر و پیمان مرتبط با درونمایه داشت، دراکولا واقعا هیچ چیز ندارد؛ جز اتلاف یک سوژه جدید و خوب در محور شوخی با ژانر وحشت از نوع خون آشامی اش؛ و این نشان از افت پرشیب عطاران در مقام فیلمساز دارد. در سینمای جهان، هجو ژانر وحشت، یکی پرطرفدارترین نمودهای سینمای کمدی است و از سری فیلم های فیلم ترسناک گرفته تا این آخرشه و...بسیاری از شخصیت ها و شمایل و موقعیت های جاری در این آثار به ریشخند گرفته می شوند. این که عطاران در دراکولا خواسته با شمایل و فرهنگ خون آشامی شوخی کند، فی نفسه گام رو به جلویی می توانست در محدوده سینمای کمدی مان، با توجه به خلأ موجود در این گونه خاص باشد، اما آن چه عملا پیش رو است، بیش از آن که به کمدی و هجو و طنز بماند، اثری کسالت بار و بی معنی است که صرفا یک ماجرای دو خطی (ابتلای یک خون آشام به اعتیاد به مواد مخدر) را در سطحی نازل کش داده است و موقعیت های تکراری برای بسط روایتش تدارک دیده است.

خون آشامان، با توجه به استیلیزه بودن موقعیت فیزیکی و معیشتی شان، آکنده از سوژه برای شوخی هستند. دندان های تیز، اشتیاق شان به بو و طعم و رنگ خون، خفاش وارگی و امکان پرواز، عمر طولانی، امکان تکثیر گونه خود از طریق گزش گردن دیگران، حضور و زندگی در مکان های و فضاهای گوتیک، انتقال سریع از نقطه ای به نقطه دیگر، رابطه خصمانه با سگ سانان، دوری از نور کشنده آفتاب، و...اما در فیلم دراکولا به جز تک اشاره هایی گذرا به برخی از این نمودها، هیچ ویژگی ای از خون آشامان در محک ریشخند قرار نگرفته است و مایه های کمیک عملا از ریشه هایی غیر از موقعیت شخصیت اصلی ماجرا نشأت گرفته اند. این که یک خون آشام زندگی ای عادی با زن و بچه داشته باشد، با دعوا و قهر و ترک همسر مواجه باشد، زیرشلواری بپوشد و غذای ماکارونی بخورد، برخلاف هیکل لاغر اغلب خون آشام های معروف، هیکلی فربه داشته باشد، اسمش مسعود باشد و دیش ماهواره روی پشت بام تنظیم کند و در نهایت هم معتاد شود و با زغال و انبر و منقل همدم شود، البته با توجه به اصل تضاد در ژانر کمدی، پتانسیل هایی را برای خنده آفرینی تشکیل می دهد، اما بومی کردن خون آشام برای ایجاد خنده، تنها یک مقدمه است و فیلم عطاران از این مقدمه فراتر نرفته است. عطاران به جای تمرکز دراماتیک بر بسط این مقدمه به متن، یک سری شوخی های اغلب مستعمل از موضوع اعتیاد و برخی حاشیه های مد روز (مانند اعتیاد برخی به شبکه های اجتماعی و اشتیاق به لایک و فالوشدگی در این بساط ها) عرضه کرده است؛ شوخی هایی به شدت پراکنده با اصل موضوع که از فرط کم آوردگی، وسط کار هم متوسل به بالا و پایین پریدن دو بچه خردسال مقابل یک کلیپ در دقابقی ممتد و طولانی شده است. دراکولا بیش از آن که تداعی بخش یک کمدی وحشت باشد، یادآور سریال های اخیر مهران مدیری است؛ این که در هر برنامه اش، آیتمی به آیتم دیگر، ماجرا و شوخی هایی بی ربط به شوخی قبل مطرح می شود. این جا هم یک سکانس طولانی باید شاهد نفس گیری مسعود زیر آب باشیم، بخش بعدی درباره شوخی با کوتاه بودن پایه منقل است، شوخی بعد دورهمی های دودآلود مسعود و جواد و پادوی افغانی و پیک را تشکیل می دهد، فصل دیگر مسعود سر عکس گرفتن جواد از فیلم مادربزرگ بی حجابش با او دعوا می کند و فوری هم کوتاه می آید، سکانس بعدی اشاره به داعش است، در قسمت بعد دکتر به مسعود معتاد عبارت خونخوار می گوید و جواد دکتر را کتک می زند، این لابه لا هم شوخی هایی با نرم افزارهای موبایلی درباره حدس سن واقعی و حضور چند ماه در آسمان (به معنی چند ماه گذشت) و کاراته بازی زن و ...انجام می شود و البته با چند فقره شعار هم درباره این که دراکولاها خون آشام نیستند بلکه مردم با این طرز زندگی نا به هنجارشان خون آشامند وسط کار موعظه ای به عمل می آید و تمام؛ فارغ از هر داستان پردازی و سر و ته دراماتیک. فیلم هیچ مقطع بندی ای ندارد که بخواهد ریتم را بر مبنای مقطع دراماتیک و سببیتی قبلی به جلو هدایت کند و پیش ببرد. برای همین هم نیازی نمی بیند که فلسفه وجودی دو بچه، شخصیت پیک (سیامک انصاری)، شخصیت مردی که در مدرسه حضور دارد و بعدا در پارک به دست جواد کتک می خورد (بهروز جم)، پدر زن مسعود (ولادیمیر)، کرولال بودن بچه مسعود و...را توضیحی دهد، چون اصلا وجه کارکردی ای ندارند که بخواهد باز شود یا بسته بماند. برای همین هم هست که وقتی فیلم با خوردن خون جواد به دست مسعود تمام می شود، و داستان دو خطی به خط دومش می رسد، چندان هم شگفت زده نمی شویم، چون داستانی که سر ندارد و تداومش تکرار موقعیت های قبلی است، پایانی بی ربط هم باید داشته باشد. بهتر است در این میان سراغ ایده هایی مضحک مانند نمادین بودن این فضاها هم نرویم، چون اولا عقیم تر از آنند که تبدیل به نماد شوند و ثانیا فیلمی را که در داستان گویی خودش درمانده است چه به نمادپردازی؟ و بعد هم نماد چه؟ این که مثلا روابط سامان ریخته خانوادگی و اجتماعی کنونی، نمادی از مسخ انسان به شمایل افسانه های موحش است؟ شوخی نفرمایید. فیلم پر از شوخی های بی مزه و مستعمل و بی ربط است، اما برای معنابخشیدن به ماهیت بی معنای اثر، اگر قرار به توسل به این جور گنده گویی ها باشد، بی مزه ترین شوخی فیلم نمود خواهد یافت. 

مطلب بالا در ماهنامه سینمایی فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/٥/٢۳

1+8 (درباره مستند دفعه بعد کجا حمله کنیم مایکل مور)

این بار نوک حمله مایکل مور تیز‌تر شده و به سمت هدف بسیار گسترده تری نشانه رفته است. اگر در آثار قبلی‌اش به صورت انفرادی به چالش‌های ملی/حکومتی کشورش در حوزه‌های وضعیت ناهنجار کارخانه جنرال موتورز (راجر و من)، استفاده عمومی از سلاح (بولینگ برای کلمباین)، عدم وجاهت قانونی رفتار دولت در محدودسازی‌های پسایازده سپتامبر (فار‌‌نهایت ۱۱/۹)، وضعیت خدمات درمانی (سیکو) و نابسامانی ساختار اقتصادی (کاپیتالیسم) پرداخته بود، حالا در یک فیلم تقریبا دو ساعته، نکته‌های متنوعی همچون سامانه آموزشی، تسهیلات دانشگاهی، امور کیفری، مسائل زنان، مسائل اقلیت‌های نژادی، تسهیلات سازمانی/اداری، تغذیه، اعتیاد، بینش اجتماعی/تاریخی، و... را به عنوان نقطه‌های ضعف سیستم اجتماعی/فرهنگی آمریکا به رخ کشیده است؛ منتها این موضوع، همچون رویکردی که در بولینگ برای کلمباین در مقایسه وضعیت کانادا با آمریکا شکل گرفته بود، اینجا هم رویکردی قیاسی دنبال می‌شود، اما نه با یکی دو کشور، که با ۹ کشور! اتفاقا شاید یکی از نقاط ضعف فیلم هم در همین گستردگی بیش از حد فضای قیاسی و موضوعات مطرح شده باشد. مایکل مور این بار با عزیمت به ۸ کشور اروپایی (ایتالیا، فرانسه، فنلاند، اسلوونی، آلمان، پرتغال، نروژ، و ایسلند) و ۱ کشور آفریقایی (تونس)، و ارزیابی قیاسی نقاط قوت سامانه‌های اجتماعیشان با موقعیت مشابه در کشور خودش، چنان گستره بزرگی را ترسیم کرده است که منطق درونی مشخصی بینشان نمی‌توان تشخیص داد؛ ضمن آنکه به دلیل همین فقدان منطق، می‌شود به سادگی برخی نمود‌ها را از فیلم حذف کرد و یا حتی برخی نمودهای دیگر را در کشورهایی دیگر بدان افزود و لطمه خاصی هم به وضعیت کنونی نخورد. اگر در بین این نکته‌های یادشده، مثلا مورد آخر (قدرت اجتماعی زنان در ایسلند و رسیدگی دقیق به تخلفات بانک داران و مجازات آن‌ها توسط دادستانی فسادناپذیر) اگر حذف شود اتفاق مهمی می‌افتد؟ اگر مثلا موضوع نظم اجتماعی مردم ژاپن به این مجموعه اضافه شود، چطور؟ اصلا چرا ۸ کشور اروپایی و ۱ کشور آفریقایی؟ این نسبت از چه منطقی نشات می‌گیرد؟ چرا آسیایی‌ها و اقیانوسیه‌ای‌ها غایبند؟ این سوالات نشان از بی‌انسجامی روند مستند مور دارد. لطمه دیگری که بر این بی‌انسجامی وارد می‌آید، کم توجهی مور به واقعیتی به نام نسبیت هنجار‌ها و قوانین بومی در تبعیت از عوامل پیچیده‌ای مانند تاریخ، فرهنگ، اقلیم، آب و هوا،‌نژاد، ایدئولوژی، و... است. اینکه مرخصی یک کارمند کم یا زیاد باشد، فی نفسه خوب یا بد نیست. این نکته در تبعیت از ده‌ها عامل دیگر می‌تواند به عنوان یک هنجار اداری مطرح شود که در هر سرزمینی هم متفاوت از سرزمین دیگر است. اینجا از مبانی و ارزش‌های اخلاقی و انسانی (مانند راستگویی، عدالت، نظافت و...) که در بین همه انسان‌ها ماهیت یکسان دارد صحبت نمی‌کنیم، از چهارچوب‌های اجتماعی منطبق با هویت جامعه حرف می‌زنیم که نسبت به هر سرزمین پتانسیل‌های نسبی دارد. ممکن است در کشوری الگوی آموزشی منطبق بر تکلیف مداری کارساز باشد و در کشوری دیگر، الگوی آموزشی دیگر. فرض کنید از فردا در آمریکا (یا ایران خودمان) سیستم جزایی و کیفری همچون نروژ حاکم شود و مجکومان قضایی، به جای حضور در سلول، در جزیره‌ای فاقد پلیس مسلح، راحت برای خود لم بدهند و موسیقی گوش کنند و صفا کنند، فرض کنید همچون پرتغال استعمال مواد مخدر به هر میزان و شکل قانونی اعلام شود، فرض کنید عنصر مشق از سیستم آموزشی همچون فنلاند کاملا حذف شود و... احتمالا پیامدهای چندان خوشایندی با توجه به مختصات دیگری که در این جامعه‌ها وجود دارد (و احتمالا در فنلاند و پرتغال و نروژ وجود ندارد) در انتظار نخواهد بود. این نکته هرگز به معنای انکار لزوم تبادل تجربه‌های اجتماعی و فرهنگی میان ملل نیست و چه بسا بتوان با ایجاد پیش زمینه‌هایی مهم و محکم، این شیوه‌ها را هم در ایران و آمریکا وغیره امتحان کرد و نتایج مثبت گرفت، ولی این هم دیگر خیلی ساده انگاری است که به صرف مثلا وجود سیستم مرخصی فراوان در ایتالیا، مشابهش را هم یک دفعه در آمریکا گرته برداری کرد و به کرسی نشاند. در واقع اگر تمرکز خود را روی وجه استنادی و پژوهشی فیلم مور قرار دهیم، نتایج مثبتی گرفته نمی‌شود. بله... در فیلم داده‌های آماری و اطلاعاتی مختلفی مورد استفاده قرار گرفته است، ولی این داده‌ها به دلیل بزرگی بیش از حد و متشتت گستره پژوهش از یک طرف و کم اهمیتی به چهارچوب‌های کیفی و بومی محیط تحقیق از طرف دیگر، چندان معتبر و تحلیلی به نظر نمی‌رسند.

اما اگر قرار باشد به دفعه بعد کجا حمله کنیم، کمتر با دید استنادی و پژوهشی نگریسته شود و در عوض وجوه سینمایی این مستند مد نظر قرار گیرد، نتایج بهتری به دست می‌آید. عنصر طنز همواره در مستندهای مور وجود داشته است، ولی در این اثر واپسین، تبدیل به یک شاخص مهم شده است. مور از طنز به شکل هوشمندانه‌ای استفاده کرده است و اصلا زیربنای متن را بر مبنای یک داستان طنازانه استوار کرده است: اینکه فرماندهان ارشد پنتاگون از مایکل مور خواسته‌اند در قبال ناکامی‌های پی در پی چندین دهه اخیرشان در ویتنام و کره و افغانستان و عراق و غیره، به‌شان مشاوره بدهد! و او هم با ایده‌ای ناب درباره سرقت برنامه‌هایی که به سامان یافتگی مردمان سرزمین‌های دیگر منجر شده است، این تقاضا را پاسخ مثبت می‌دهد!

طنازی‌های مور در این مستند چند جور است. بعضی‌ها مبتنی بر همین داستان سازی‌ها درباره ارتباط دیگران با او است: اینکه مأموریت یافته تا سرقت ایده‌های خوب را انجام دهد و یا سوار بر ناو هواپیمابر ریگان اقیانوس‌ها را به همین منظور می‌پیماید. نوع دیگر، بازی‌های گرافیکی با نمودار‌ها و نقشه‌ها است. مثلا زمانی که مقایسه نمودار مالیات‌ها بین آمریکا و فرانسه نمایش داده می‌شود، ابتدا ستون نموداری مالیات‌های آمریکاییان کمتر به نظر می‌رسد و وقتی لایه‌های پنهان‌تر این مالیات دهی آشکار می‌شود، ستون مزبور چنان اوج می‌گیرد که باعث سقوط کلمات واژگان آمریکا می‌شود! مثال دیگر، زمانی است که دوربین روی نقشه اروپا در تردد است تا کشوری را انتخاب کند. ابتدا اسلوونی را برمی گزیند، بعد یک پرش سریع به نقشه اسلواکی دارد و هشدار می‌دهد که منظور مور اسلواکی نیست و سپس دوباره به اسلووانی برمی گردد: شوخی جالبی با سطح معلومات مخاطب آمریکایی از دنیا. نوع دیگر کمدی این مستند، نوع رفتار و گفتار مور با مصاحبه شوندگانش است که نمونه‌های زیادی را دربردارد: از شوخی با چاقوی قاتلی که در زندان‌های مفرح نروژ است تا به شگفتی واداشتنش از کودکان مدرسه فرانسوی در مواجهه با تصاویر فست فودهای آمریکایی، از شوخی با وزیر بهداشت فنلاند درباره اینکه قیافه‌اش به عملی‌ها می‌خورد تا شوخی با مقام مسئول در اسلوونی که می‌گوید در الفبایشان حرف W ندارند و مور به شوخی آن را به موضوع نام جرج «دبلیو» بوش ربط می‌دهد، گاهی هم شوخی‌ها در ارجاع به فیلم‌ها و یا شمایل‌های سینمایی شکل می‌گیرد؛ مثلا قبل از شروع اپیزود فرانسه، سکانسی از فیلم شب‌های تالادگا (آدام مک کی، ۲۰۰۶) پخش می‌شود که رجزخوانی یک آمریکایی و یک فرانسوی را درباره بضاعت‌‌هایشان دربردارد و کاملا با درونمایه متن این بخش از مستند همخوان است، و یا وقتی دادستان ایسلندی نام بیل بلک (از دادستان‌های آمریکایی) را اشتبا‌ها جک بلک می‌گوید، تصویر به عکسی از این بازیگر کمدی کات می‌خورد و البته در پایان فیلم هم با استناد به فصل بازگشت دوروتی به خانه‌اش در جادوگر شهر از (ویکتور فلمینگ، ۱۹۳۹)، ایده‌اش را درباره اینکه همه این برنامه‌ها در اصل در آمریکا از قبل بوده و باید برای تحققشان به خانه بازگشت، جذاب‌تر می‌کند. البته اینجا بازی با کلمه OZ هم که به استناد سریال تلویزیونی آمریکایی به همین نام (تام مونتانا، ۱۹۷۷-۲۰۰۳) صورت گرفته، ارجاعی به خشونت‌های جاری در زندان‌ها هم هست و کنایه‌ای است به کشور امریکا که از دیدگاه مور به زندان شباهت دارد.

دفعه بعد کجا حمله کنیم، اگرچه تمرکز پژوهشگرانه آثار قبلی مور را ندارد، ولی هم به دلیل ایده‌های قابل تأمل و بحث برانگیزی که از سبک زندگی و مدیریت اجتماعی دیگر کشور‌ها در اختیار قرار می‌دهد و هم به خاطر لحن پرمطایبه فیلمساز و فاصله گیری از شمایل تقریبا عصبی‌اش در آثار قبلی، اثر جذاب و قابل توصیه‌ای است.

مطلب بالا در شماره 511 ماهنامه سینمایی فیلم درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٢

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست: ریشه های طلبکاری زشت کاران و زشت گویان

در هفته اخیر سه واکنش غریب و پربسامد در رسانه ها بازتاب یافت که تقارن تصادفی زمانی شان، تأمل درباره ماهیت مشترک شان را رقم می زند. نخست؛ انتشار واکنش آقای حسن عباسی به موضوع ارتش که منجر به اعتراضات فراوان و نهایتا نامه عذرخواهی آقای عباسی انجامید که البته متن آن، بیش تر به عذرپذیری شباهت داشت تا عذرخواهی؛ و البته پرهیز از پرداخت وثیقه جهت رفع بازداشت که امری نامعمول به حساب می آید و برخی از آن به عنوان تمهیدی برای جلوه گری های مظلومانه یاد کرده اند. دوم؛ اظهارات متهم ردیف اول حمله به سفارت عربستان که به جای ابراز ندامت و عفوخواهی، لحنی کاملا طلبکارانه و محقانه دارد و دیگران را در عدم برخورد با عربستان مقصر و شایسته سرزنش و حتی محکومیت و کیفر می انگارد. و سوم؛ نارواگویی نشریه ای هفتگی به برخی سینماگران و خانواده های شان که بعد از موج اعتراضات چهره های فرهنگی و حقوقی، همچنان بر موضع خود مصر است و حتی بر دامنه زشت گویی خویش افزوده است.

تهمت، تخریب و دشنام....این سه نکته ای اند که در جریان های بالا انجام شده است و مرتکبان نه تنها از موضع خود پشیمان نیستند که برعکس، خواهان تأیید و تحسین و بلکه تقدیس اند و به دیگران می تازند که چرا به اسب ایشان عبارت یابو اطلاق می کنند و از ابروی بالای چشمان شان سخن می گویند.

این روند قابل تأمل است؛ نه صرفا از این حیث که به طبع شناسی این افراد و جریان ها پرداخته شود؛ بلکه به لحاظ ریشه هایی که دامنه طلبکاری تهمت زنندگان و مخربان و فحاشان را بالا برده است. ظرف چندین روز اخیر، واکنش های فراوانی را به این موضوعات (مخصوصا ماجرای نشریه زشت گو) دیده ایم و صدالبته پاسخ های ناروایی را که بسی وقیح تر از زشت گویی اولیه بوده اند. ماجرا این است که اتفاقا این جریان ها خواهان همین پاسخگویی ها به خود هستند تا در واکنشی دوباره، مجددا موضع نخست را تکرار کنند و هویت ناداشته خود را از این طریق جعل کنند. هم صحبتی با این جریان ها، جز آب ریختن به آسیاب کم رونق شان نیست. اگر قرار باشد طبق رویه خود ایشان، مستمسک به احادیث بزرگان دین شویم، با انبوهی از روایات مواجه خواهیم بود که افراد را از مصاحبت و همنشینی با زشت گویان و زشت کرداران برحذر داشته است و آن را مایه تنزل شخصیت افراد در حد دون مایگی فحاشان دانسته است. این افراد چنان به دینی که زیر پرچمش سینه می زنند و پیراهن عثمان می چرخانند ناآگاه هستند که حتی نمی دانند احادیثی را هم در باب دیوث شناسی نقل کرده اند، اعتبار روایی به لحاظ منبع شناسی علم حدیث و درایه ندارند و سست تر و کم مایه تر از آنند که به عنوان روایتی متقن در نظر گرفته شوند. پس به نظر می رسد پاسخ دادن به این افراد تنها رسمیت و اعتباری ناروا به ماهیت شان می بخشد.

آن چه در این میان مهم است، پاسخ به این پرسش است که عقبه این همه طلبکاری چیست؟ پاسخ را نه از خود ایشان، که باید از متولیان قضایی و اجرایی پرسید. اینان همچون کودکان نازپرورده ای می مانند که هر چه رفتارهای نامعمول می کنند و به دیگران با زبان و دست می تازند، باز هم بزرگ ترهای شان چیزی جز نهایتا اندکی «نکن عزیز دلم...» نمی گویند و بیش از آن که نگران تخریب دیگران باشند، دلواپس نازپروردگی اطفال خویشند. کودکان لوس، اگر تنبیه مقتضی و تشر به موقع نبینند و نشنوند، دامنه خرابکاری های شان به خود والدین شان هم خواهد رسید. همه آحاد ملت، فرزندان این مرز و بوم هستند. این که عده ای از فرزندان همواره تحت حمایت و عده ای دیگر مورد طعن و تحقیر قرار گیرند، تعادل موقعیت های فرهنگی و اجتماعی را بر هم می زند و وجهه مناسبی نیز از موجهان جامعه بروز نمی دهد. والعاقبه للمتقین....

مطلب بالا در خبرآنلاین درج شده است.

  
نویسنده : مهرزاد دانش ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/٥/۱٦

← صفحه بعد